توی این شهر بزرگ
شهر شبرنگ شلوغ

که پر از وسوسه است
در ترافیک زمان
متوقف شده‌ام.

بوق و آزیر خطر
می‌خرشاد ذهنم را

و در این هنگام

منتطر هستم تا کسی مثل بهار
باز گوید از خاطرات

ودر این هنگام است که

همه حادثه‌ها می‌خوابند
همه وسوسه‌ها می‌میرند
همه در چهره هم،
صلح و صفا می‌بینند

منتظر هستم . . . .