منتطر هستم تا کسی مثل بهار باز گوید از خاطرات مسیح اقلید



توی این شهر بزرگ
شهر شبرنگ شلوغ
که پر از وسوسه است
در ترافیک زمان
متوقف شدهام.
بوق و آزیر خطر
میخرشاد ذهنم را
و در این هنگام
منتطر هستم تا کسی مثل بهار
باز گوید از خاطرات
ودر این هنگام است که
همه حادثهها میخوابند
همه وسوسهها میمیرند
همه در چهره هم،
صلح و صفا میبینند
منتظر هستم . . . .
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت توسط مسیح اقلید
|
قسمت مباد به فتواي نان و نام