4


اگر امروز مسیح بود ...

امام خامنه ای ؛
اگر امروز مسیح بود ...
اگر حضرت عيسى مسيح (عليه‌السلام) امروز در ميان ما مىبود، لحظه‌اى را براى مبارزه با سردمداران ظلم و استكبار جهانى از دست نمىداد و گرسنگى و سرگردانى ميلياردها انسانى را كه به وسيلهى قدرت‌هاى بزرگ، استثمار و به جنگ و فساد و ستيزهخويى سوق داده مىشوند، تحمل نمىكرد.

IMAM KHAMENEI* I* 
If Jesus Christ Today, among us, the moment to fight injustice
and arrogance of the leaders of the world did not get that, hunger and confusion billion people by the great powers, exploitation and war. corruption and conflict are the temperamental lead, will not be tolerated.



پيام به مسيحيان و مسلمانان جهان، به مناسبت سالروز ميلاد حضرت عيسى مسيح (عليه‌السلام)
1370/10/7

روحاني موچ چك كريم

احتمالا استاد معتضد هم به جمع بی صوات ها بپوندند :

انتقاد شدید خسرو معتضد؛ ملت ایران کجا و این سبد کجا؟

واقعا در خور تاسف است که در روزگار صلح و آرامش نمی‌توانیم یک سبد خانوار خانواده را بین تمام خانواده‌های ایرانی توزیع کنیم. باور کنید سبد خانوار کنونی در شان ملت ایران نیست. آخر دو مرغ یخی، هشتصد گرم پنیر، یک بطری روغن نباتی و ده کیلو برنج که مردم امیدوارند هندی ارسنیک‌دار نباشد کجا و ملت ایران کجا؟ چرا دولت یک کیلو گوشت راسته، یک کیلو گوشت چرخ کرده جزو سبدکالا به مردم عیدانه نمی‌دهد؟

…آهسته در گوشم گفتن: - یکماهه که امام زمانت رو خوشحال کردی

دیدار دانشجوی مشروب خور با آیت الله بهجت (ره) دانشجو بود…دنبال عشق و حال،خیلی مقید نبود،یعنی اهل خیلی کارها هم بود،تو یخچال خونه ش مشروب هم میتونستی پیدا کنی…. از طرف دانشگاه اردو بردنشون قم…قرار شد با مرحوم آیت الله بهجت(ره)هم دیدار داشته باشن..از این به بعد رو بذارید خود حمید براتون تعریف کنه… وقتی رسیدیم پیش آقای بهجت…بچه ها تک تک ورود میکردن و سلام میگفتن،آقای بهجت هم به همه سلامی میگفت و تعارف میکرد که وارد بشن…من چندبار خواستم سلام بگم…منتظر بودم آقای بهجت به من نگاهی بکنن…امااصلا صورتشون رو به سمت من برنمیگردوندن…درحالیکه بقیه رو خیلی تحویل میگرفتن…یه لحظه تو دلم گفتم:”"حمید،میگن این آقا از دل آدما هم میتونه خبر داشته باشه…تو با چه رویی انتظار داری تحویلت بگیره…!!!تو که خودت میدونی چقدر گند زدی…!!!”"خلاصه خیلی اون لحظه تو فکرفرو رفتم…تصمیم جدی گرفتم که دور خیلی چیزا خط بکشم،وقتی برگشتیم همه شیشه های مشروب رو شکستم،کارامو سروسامون دادم،تغییر کردم،مدتی گذشت،یکماه بود که روی تصمیمی که گرفته بودم محکم واستادم،از بچه ها شنیدم که یه عده از بچه های دانشگاه دوباره میخوان برن قم،چون تازه رفته بودم با هزار منت و التماس قبول کردن که اسم من رو هم بنویسن،اما به هرحال قبول کردن… اینبار که رسیدیم خدمت آقای بهجت،من دم در سرم رو پایین انداخته بودم،اون دفعه ایشون صورتش رو به سمتم نگرفته بود،تو حال خودم بودم که دیدم بچه ها صدام میکنن>>”"حمید..حمید…حاج آقا باشماست”" نگاه کردم دیدم آقای بهجت به من اشاره میکنن که بیا جلوتر…آهسته در گوشم گفتن: - یکماهه که امام زمانت رو خوشحال کردی… ترک هرگناه==نشاندن لبخند بر لبان نازنین حضرت مهدی علیه السلام

حاج سيدمحمدباقر موحد ابطحی در مسیح اقلید



یام تسلیت رهبر انقلاب در پی ارتحال آیت‌الله حاج سيدمحمدباقر موحد ابطحی

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی با صدور پیامی درگذشت عالم ربانی

 آیت‌الله سیّدمحمّدباقر موحد ابطحی را تسلیت گفتند.

متن پیام رهبر معظم انقلاب به شرح زیر است:

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم


درگذشت عالم ربانی مرحوم آية‌الله آقای حاج سيدمحمدباقر موحّد ابطحی اصفهانی

 رحمةالله‌‌عليه را به بازماندگان آن مرحوم و خاندان محترم ابطحی و به عموم ارادتمندان و

 مستفيدان از مقام علمی ايشان تسليت عرض ميكنم. اين عالم بزرگوار، فقهی جامع و

 مُتّبع و متعبّد و از پرورش يافتگان مكتب علمی مرجع بزرگ شيعه مرحوم آية‌الله‌‌العظمی

 بروجردی اعلی‌الله مقامه و منشأ آثار و بركات متعدد بودند و فقدان ايشان موجب تأسّف

 آشنايان به مقامات علمی و معنوی آن بزرگوار است.


از خداوند متعال علوّ درجات و حشر با اوليائش را برای آن مرحوم مسألت مينمايم.

سيدعلی خامنه‌ای

۱۷/بهمن ماه/۱۳۹۲




انالله و انا الیه راجعون


عـلامـه سـیـد مـحـمـد بـاقـر مـوحــد ابـطـحـی{رحـمـة الله عـلـیـه}

این مجتهد با اخلاص و عاشق و شیدای حقیقی

خاندان پاک عصمت و طهارت{علیهم السلام اجمعین}

به رحمت خدا

دلاوری دیگر به جمع شهدای فتنه 88 پیوست

سید علیرضا ستاری» دیروز به جمع شهدای فتنه 1388 و قافله شهدای انقلاب اسلامی ملحق شد.

«سید علیرضا ستاری» مهندس عمرانی که در روز عاشورای سال 1388 توسط فتنه‌گران، به قصد کشت، مورد شکنجه شدید قرار گرفت و مضروب شد و به مقام «جانبازان ۷۰ درصد» نائل گردید پس از پنج سال دست و پنجه نرم کردن با آثار جراحت خویش، در سن ۳۱ سالگی به شهادت رسید که یک دختر و یک پسر خردسال از وی برجا مانده است.

وی به عنوان امدادگر هلال احمر، وارد صحنه درگیری‌ها شده بود تا به مجروحان حوادث، به‌صورت میدانی کمک کند. شهید ستاری در همین در زمینه فعالیت‌های مرتبط از جمله ورزش‌های اسکی و شنا و امور امداد و نجات به‌ویژه چتربازی و غواصی، مهارت خاص داشت.

این شهید والامقام در میان دوستان خود، به "شدت علاقه به مطالعه" مشهور بود و به آثار مذهبی شهید مطهری و دکتر شریعتی علاقه خاصی داشت.

مراسم تشییع پیکر این شهید، صبح جمعه از مقابل درب منزل وی در خیابان 17 شهریور، برگزار می‌شود.

نشانی مراسم تشییع:
میدان شهدا - ابتدای خیابان قادری - مسجد امام رضا(صلوات الله علیه) - ساعت 10 صبح روز جمعه 18 بهمن ماه 1392


شهید سید علیرضا ستاری پیش از این در گفت‌وگویی به تاریخ نهم دی‌ماه سال 1391 به بیان جزئیات مجروحیت خود پرداخته بود که از نظر می‌گذرد:

ستاری در خصوص نحوه مجروحیت خود در فتنه ۸۸، گفت: روز عاشورای ۸۸ بنده به عنوان نیروی افتخاری هلال احمر در خیابان «خوش» حضور داشتم؛ ساعت ۱۱ به ما خبر دادند که حدود پنج نفر از نیروهای ویژه سپاه در بین جمعیت آشوبگر مانده بودند؛ یکی از آنها روی زمین افتاده و اغتشاشگران او را به آتش ‌کشیده‌اند.

* این آقا اطلاعاتی است!
وی در گفت‌وگو با فارس افزود: برای انجام مأموریت امداد و نجات دیگر مجالی برای ایستادن و فکر کردن نبود که آیا برای کمک به آنها بروم یا خیر؛ خود را به محل حادثه رساندم؛ به خاطر نحوه پوشش بنده به مناسبت روز عاشورا و محاسنی که روی صورتم داشتم، یکی از زنان آشوبگر گفت: «این آقا اطلاعاتی است!» همان جا با میله آهنی روی سرم زدند و جمجمه‌ام از سه جا شکست.

* شناسایی منافقان در فتنه
این جانباز فتنه عاشورای ۸۸ یادآور شد: بعداً که برای شناسایی به زندان اوین رفتم، مطلع شدم کسانی که مردم را شکنجه می کردند از گروهک منافقین بودند که یکی از آنها سال‌ها در تایلند زندگی می‌کرد، سپس از پادگان اشرف به تهران آمده بود.

* خانه‌ام را به آتش کشیدند
وی افزود: بنده زمانی که در بیمارستان بودم، مصاحبه‌ای با خبرنگاران داشتم که عواقبی هم داشت؛ سایت‌های ضدانقلاب مصاحبه تلویزیونی مرا روی صفحات خود گذاشتند و اعلام کردند: «این مأمور است و هر کسی او را می‌شناسد به ما بگوید»؛ در ادامه آدرس و مشخصات و شماره تلفن مرا روی سایت‌ها ‌گذاشته شد.

* برای آرمان‌های انقلاب جان و مالم را فدا کردم
وی افزود: در جریان مجروحیتم فقط سپاه پاسداران پیگیر و جویای احوال بنده بود؛ من برای اهداف و آرمان‌هایی که داشتم، جان و مالم را فدا کردم؛ دنبال منافع هم نبوده‌ام؛ متأسفانه بنیاد جانبازان حتی جویای احوال ما نبود؛ اینجاست که می‌گویم دردهای جسمی آرام آرام از بین می‌رود اما دردهای روحی پاک نمی‌شود؛ ما دنبال امتیاز نبودیم؛ جانبازی‌ام برای حفظ انقلاب بین من و خداست و حتی مجروحیتم هم خواست خداوند بود؛ چون بعد از این قضیه رابطه‌ام با خداوند طور دیگری شده است.

* سیستم قضایی برای محاکمه سران فتنه ضعیف عمل می‌کند
این جانباز فتنه عاشورای ۸۸ در خصوص محاکمه سران فتنه، گفت: بنده مدت‌ها پیگیر محاکمه آنها بودم اما نزدیک به ۸ ـ ۹ ماه بعد از انتخابات، مملکت تعطیل بود؛ باید سران فتنه به میز محاکمه کشیده شوند اما متأسفانه سیستم قضایی به شدت ضعیف عمل می‌کند؛ البته در این قضیه اگر جلوی حضرت آقا حرکت کنیم، جاعل می‌شویم و اگر پشت سر ایشان هم حرکت کنیم، کاهل هستیم؛ پس چشم به دست ایشان داریم تا ببینیم ایشان چه زمانی دستور می‌دهند و ما هم بنا به دستور ایشان حرکت می‌کنیم.

* فتنه ۸۸ به خاطر پشتیبانی نکردن از ولایت فقیه رخ داد
وی افزود: وقتی حضرت امام (ره) فرمودند: «پشت سر ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد»؛ اگر آقایان به این حرف امام خمینی(ره) توجه می‌کردند، مملکت این گونه دچار آشوب نمی‌شد تا تمام دشمنان به خودشان اجازه بدهند، پایشان را از گلیم‌شان درازتر کنند.

ستاری یادآور شد: خیلی از بچه‌های این مملکت در فتنه ۸۸ آسیب دیدند؛ بچه‌هایی که پای اعتقادات و ارزش‌هایشان ایستادند؛ خیلی از دوستانی که من می‌شناسم، از جمله خودم، حتی هزینه‌های درمان را از جیب خودمان دادیم.

وی درخصوص نقش فائزه هاشمی در اغتشاشات گفت: فیلم‌های نقش فائره هاشمی در اغتشاشات را دارم؛ او در این زمینه نقش زیادی داشت.

این جانباز فتنه عاشورای ۸۸ در خصوص فعالیت‌های خود قبل و بعد از جانبازی‌اش بیان داشت: مهندس عمران هستم؛ قبل از مجروحیتم شرکت ساختمانی داشتم؛ کار من هم آزاد بود؛ در بحث راهیان نور هم فعال بودم تا راه رزمندگان دفاع مقدس را که مقابل دشمن ایستادند، ادامه دهم؛ دوره آموزشی هلال احمر را هم در پایگاه مقاومت بسیج مسجد محله گذراندم.

* اگر غائله دیگری رخ دهد، سینه‌ام را سپر می‌کنم
وی افزود: تمام زندگی من ورزش بود؛ مجروحیت برای من و خانواده‌ام خیلی سخت گذشت؛ همسرم در این سختی‌ها خیلی تحمل کرد و اگر قرار باشد خداوند اجری بدهد، اول به او بدهد که در تمام سختی‌ها در کنارم بود؛ با توجه به مشکلات و ضایعاتی جسمی و روحی که داشتم، حدود سه سال خانه‌نشین بودم؛ در واقع از ۸ ـ ۹ ماه گذشته کار خود را از سر گرفتم؛ در این دوران من و سایر جانبازان با ناملایماتی مواجه شدیم؛ اما اگر غائله دیگری رخ دهد، من و امثال من باز هم سینه سپر می‌کنیم.

روح‌مان با یادش شاد

3

شهيدعلي اكبرافضل.- تكه هاي بچّه ها رابر سر سفره من ديدم ام!

تكه هاي بچّه ها رابر سر سفره من ديدم ام!

   موقعيت آب وهوائي   

      هواي جنوب كم كم رو به گرمي مي رفت وسرما نفس هاي آخرش رامي كشيد روزها كمي گرم ولي شب ها هنوز سرد بود.قراربود محل قرارگاه تاكتيكي تيپ پانزده آبي خاكي امام حسن (ع) اهوازدرجزيره مجنون به منظورانجام مرحله سوم عمليات خيبردراسفندماه هزاروسيصدو شصت وسه درادامه عمليات مرحله يك ودوآن درهمان مناطق هورمشخص شود،باجلسات متعددي كه بافرماندهي داشتيم،كاملاً از كم وكيف عمليات درجريان قرار گرفتيم.

پاتك دشمن پس از آزادسازي جزيره مجنون

       بيش از بيست روز بود كه از آغاز عمليات خيبر وآزاد سازي جزيره مجنون گذشته بود دشمن مرتب پاتك مي زدتاجزيره راپس بگيرد.ماخودرابرای مرحله سوم،مرحله پاياني عمليات خيبربه منظورتثبيت مناطق آزادشده آماده می کردیم.

شناسائي

      به منظور آشنائي فرماندهان تيپ امام حسن (ع)بامنطقه مقررشديكي دو روز قبل از عمليات تعدادي فرماندهان ازمناطق عملياتي موردنظربازديدبعمل آورده وآنجارااز نزديك ببينند تاشب عمليات در منطقه هور بامشكلي مواجه نشوند.حدوداًساعت هشت صبح بودكه تعدادسي نفرازفرماندهان تيپ امام حسن (ع)سواربرچندين فروند قايق شديم،وحركت كرديم،حدودساعت يازده بوددرحالي كه من آستين هاي لباسم را تابالاي آرنج بالازده بودم وازميان ني زارهاي هورعبورمي كرديم يك تكه ني شكسته در ماهيچه دست چپم فرو رفت وخون آمد.

        باتوجه به هماهنگي هاي قبل،حدود ساعت دوازده بودكه به يك منطقه خشكي از جزيره رسيديم ،درآنجارزمندگان تعدادي چادر برپاكرده بودند،مقررشدپس از خواندن نماز و سرو ناهار از آنجاحركت وبه مناطق ديگر برويم.درآن لحظه اي كه مسوولين تيپ امام حسن (ع)دربيرون از چادرها درحال اقامه نماز جماعت بودند،ومن هم بعلت مجروحيت مختصروخونريزي دستم نتوانسته بودم وضو بسازم،ودرنمازجماعت شركت كنم، رفتم يك قوطي تن ماهي ومقداري نان برداشته وناهارم راخوردم ازچادربیرون آمدم که نماز بچه ها هم تمام شده بود،آنهابه درون چادر رفتند، آنجاهم سفره اي بزرگ پهن شده بود،وكليه نيروها دور هم سرسفره جمع شدندوشروع  به ناهار خوردن کردند,من براي وضوساختن باتوجه به اينكه ديگرخون ريزي دستم بندآمده بودازچادربيرون آمدم.

        درفاصله سي الي چهل متري چادرها دريك محيط باز شروع به نماز خواندن كردم در حال قنوت بودم كه يك لحظه صداي بمب باران هواپيماي(ميگ 23)شنيدم،دراين حين ناخودآگاه به سمت زمين شيرجه رفته بودم درلحظات اول نمي دانستم چه اتفاقي افتاده! گيج ومنگ بودم!تا نيم ساعتي حالت طبيعي نداشتم! كمي موج مراگرفته بود!يكي دوستان مي گفت:"درطول این چنددقيقه چندبار است که آمده اي و باماسلام واحوال پرسي كرده اي ورفته ای" بعداز اينكه حدود نيم ساعت حالم خوب شد به طرف چادر ها رفتم.

 واي!

خداي من!

چه مي بينم!

مثل ظهر عاشورا شده بود!

چادرها تكه تكه شده بود!

سفره ناهار پراز خون!

وتكه هاي گوشت بدن بچه ها درسفره!

ودر نزديكي چادرها اجساد هم رزمانم!

دوستانم!

كساني كه تانيم ساعت پيش باهم مي گفتيم ومي خنديدم!

همه بروي زمين افتاده بودند!.

باچشم خود بچه ها وخيمه ها را من ديده ام

تكه هاي بچه ها را بـر سر سفره من ديدم ام

      لحظه ها سخت مي گذشت ازسي نفرفرماندهان تيپ امام حسن (ع)كه براي شناسائي رفته بوديم فقط شش نفر از همرزمانم سالم بودند،كه درحال جمع كردن اجساد وزخمي ها بودند،كه من هم به كمكشان شتافتم

 بوي گوشت وباروت فضاراپركرده بود!

      دو نفر درجمع شهدا وزخمي ها ازچادربطورسالم بيرون آمدند يك نفر زير تانكر آب كه در حال شستن دستش بودرفته بود،سه نفر هم دربيرون از چادر درمحوطه بودند.

      سرداران بزرگي چون:

شهيد بهروزي جانشين تيپ امام حسن (ع)

شهيد اندامي و...كه دراين حادثه به لقاءدوست شتافتند

      باتوجه به اينكه چندسال درجنگ هستم وحوادث زيادي راديده ام اما هيچ كدام به اندازه اين واقعه، از لحاظ روحي برمن فشار نياورده بود.

روحشان شاد

ويادشان پررهرو

ما زوادي هاي آتش آمديم

 از گلوگاه كشاكش  آمديم

آمديم از آب هاي گرم هور

 از لب درياچه هاي سبز نور

از تماشاگه رازي سوخته

مست از عطر، نمازي سوخته

از ميان آتش وباروت و دود

لحظه هاي آبي كشف وشهود

در طلائيه طلايي تر شديم

درشلمچه كربلائي تر شديم

از گذر گاهي پراز خون آمديم

 ازجزيره آه مجنون آمديم

راوي شهيد علي اكبر افضل

رشادت‌هاي رزمندگان اقلید در مسیح اقلید

موقعیت:

      سال یکهزاروسیصدوشصت ودو درواحداداوات تیپ ..., درمقر سی وپنج کیلومتری اهوازبه خرمشهر خدمت می کردم طبق معمول برای انجام مراسم صبحگاهی,تلاوت قرآن سخنرانی دو و نرمش درمکانی خاص در ردیف وستون مرتب ومنظم صف می بستیم, بلحاظ قدنسبتاًبلندم همیشه درصف جلو می ایستام وتقریباًمرتب و تمیز و بالباس نظامی جمع وجوری,باتوجه به شرایط آب وهوائی گرم وخاکی بودن منطقه همیشه باپوتین های واکس زده ولباس نظامی که شلوارش را درهنگام خواب کمی مرطوب می کردم وزیر کمرم می گذاشتم ومی خوابیدم وبدون هیچ هزینه ای صبح اتوکرده ومرتب به مراسم صبحگاهی می رفتم.وبرادرم آقارضاهم دریک لشکر دیگه بود.

مراسم صبحگاهی

      یک روز فرمانده اداوات پس از انجام مراسم صبحگاهی,درحالی که باحالت نظامی ایستاده بودیم ,[دراین جمع کلیه واحدهای ادوات... صدوشش ,دیده بانی , خمپاره انداز , کاتیوشا , مینی کاتیوشا,تدارکات وغیرو... همگی به صف بودیم],یک نگاه و برانداز معنی داری به من کرد  لباسم کارنظامی بودوهیج درجه ونشان وآرمی نداشت اوبه من  گفت:

"پاسداری؟"

گفتم :"نه"

گفت:"بسیجی هستی؟"

گفتم:"نه"

خیلی صورتش رادرهم کردوگفت:

"هرچه می خواهی باش,فامیلیت چیه؟"

وقتی که فامیلی خودم روگفتم,سپس دکمه  بلندگوی دستی اش راروشن کردوگفت:"عزیزانِ واحدادوات,بجای خود,حاضرین همه تکبیرگفتند,سپس وی گفت:"برادران از این به بعدبرادر... برنامه صبحگاهی ,دو ونرمش وسپس قرائت دعاراانجام می دهدوبعدعزیزان دراختیارخودشان هستند"انجام این مأموریت برای من که آمادگی نداشتم بخصوص دراولین جلسه خیلی سخت بود,ولی غیرممکن نبود,یک برنامه تکراری بود,آنچه که مهم بودکیفیت انجام آن بودمدتی از این برنامه صبحگاهی نگذشته بودکه دوباره این فرمانده عزیزسروکله اش پیداشداین دفعه بایک فردی که لباس نظامی آل پلنگی که همانندتکاوران که آستین های لباس نظامی اش را هم بالازده بود آمدو پس از اتمام مراسم صبحگاهی باهمان آدابی که قبلاًشرح دادم بدون هیچ گونه تقدیروتشکر از زحمات من گفت :"عزیزان از این به بعدآقای ...که از تکاوران ورزیده می باشند و قبلاًدرلشکر...بوده اندبرنامه هماهنگی دو ونرمش وحضور وغیاب راانجام می دهند"گردان حرکت کرد,نظم وهماهنگی در دو ونرمش ها خیلی مهم بود,اماچون کیفیت برنامه کاری ایشان بامن کمی فرق کرده بود کارها باید به نحو مطلوب تری پیش می رفت ,کم کم عزیزان خواستار ادامه کارمن شدند واین هم گاهی باصدازدن فامیلیم خواسته خودشان رابه ایشان می فهمانیدند تا اینکه این فرد همرزممان گفت:"آقای...کیه؟" اشاره به من شدگفت:"... شمائی؟"گفتم :"بله"

گفت:"این آقارضا که تولشکر...واحد ادواته چکارته؟"

گفتم:"برادرمه"

من دیدم رنگ ازصورتش پرید...

وناگهان دستم راگرفت که ببوسه!

دستم راعقب کشیدم ونگذاشتم ...

همین که آمدبنشیندایشان رادربغل گرفتم

وباهم مصافحه کردیم

وسپس چندکلامی صحبت کردیم

 خیلی از مردبودن دلیربودن وشجاع بودن ...آقارضاتعریف کردوگفت:"آقارضامسوولت توپ صدوششمان رابعهدداشت سپس به برنامه خودمان ادامه دادیم.

تااینکه پس از چندماهی این دلاورمردیعنی همان آقارضای خودمان بایکی از همرزمانش آمد دیدنیم اوکه درواحد ادوات .... توفیق پاسداری ازکیان اسلام رایافته بود.برای مدتی مسوول یک توپ صدوشش بود یک دفعه بیادخاطره تعجب آوری که سرتان رادردآوردم شدم وبه ایشان گفتم".....

جریان چیه؟"

آقارضاتبسمی کردوچیزی نگفت !

      وقتی اسرارکردم گفت :"مسوولیت یک توپ صدوشش که روی یک جیپ مستقراست به عهده من است " ویکی از روش های خطرناک استفاده از این توپ برای اینکه بتوان عملیاتی سریع وغافل گیرانه, آن هم درتیررس مستقیم دشمن ,بر روی عراقی های بعثی انجام داد,این است که بایدباین سلاح برروی سکورفت, که من بخوبی این مأموریت را انجام می دادم وبارها ازهمین طریق سنگرهای عراقی منهدم می شد,وموجبات خوشحالی رزمندگان رافراهم می نمود, شیوه عملکردم به این نحو بودکه اول,افرادم درپائین سکووپشت خاکریزودرجائی نسبتاً امن توپ راتمیز وجیپ را هم آماده می کردندوگلوله راداخل توپ صدوشش می گذاشتند,ومن هم بخاطراینکه خدمه ها  ازهرگونه گزندی از دشمن بعث درامان باشندخودم بتنهائی باخودرو بروی سکوئی که درتیر رس مستقیم گلوله های دشمن بود می رفتم . 

 [دراین لحظه کف دست راستش روبالاآورد نشون داد]و گفت:" به این شکل "

روی سکو قرارمی گرفتم ومی گفتم :"مارمیت اذ رمیت ولاکن اله رمی"

یعنی خدایااین من نیستم که تیرمی اندازم ,توخوداین تیررابه هدف می زنی" 

 این کارم چندتاخاصیت داشت:

اول رفت آمدخدمه ها روی سکوکمتر می شد...

دوم تاعراقی ها متوجه حضورم می شدند گلوله رو شلیک کرده بودم ...

سوم اینکه بچه ها ازتیررس دشمن درامان بودند...

یکی از نحوه های استفاده از توپ صدوشش

    برای رفتن برروی سکوبایدازقبل  باریختن خاک دریک خط, سکوهائی را به منظور شلیک توپ مستقیم وزدن یک هدف معین ,آن هم دریک شرایط جنگی ایجادکنند,حضوربر روی این سکو واقعاً دل شیرمی خواهد و کارهرکسی نیست,رزمنده ای شجاع ,قوی ,زیرک وسریع العمل وعاشق شهادت می خواهد,این سلاح چندین خدمه نیز دارد و برای شلیک یک گلوله بایدچندنفر:1- راننده جیپ 2- مسوول توپ و3- گلوله اندازهمگی باید ودریک شرایط سخت ودلهره و وحشتناک بایک کار هماهنگ یک گلوله به سمت دشمن شلیک کنند.

 [چندی پیش پس از سی سال امروز 1392/10/29آقارضاتعریف می کرد:"که شایدهزاروچندتاگلوله از طریق توپ صدوشش بسمت دشمن بعث شلیک کرده ام" باتوجه به اینکه عمر تخمینی یک توپ صدوشش دوهزاروپانصد گلوله می باشد]برای اینکه ازکاربردتوپ صدوشش آگاهی کامل کسب کنیم اول پاراگرافی دراین مورد به شرح ذیل می آورم.

       تعریفی از توپ صدوشش

      [یکی ازنحوه های نصب این سلاح این است که توسط سه پایه روی خودروهای جیپ مستقر می گردد. وبرد نهایی آن : 7700 متر ، بهترین برد : 1100 متر ، قدرت نفوذ در زره با تیر مستقیم : 40 الی 50 سانتی متر، ، منطقه خطر آتش عقبه :40 مترتفنگ 106 میلیمتری یکی از معروفترین سلاح های ضد تانک در دنیا بوده و به عنوان سلاح ضد تانک به کار می رود.ولی رزمندگان اسلام بیشتر از آن درخطوط مقدم جبهه بر علیه ادوات زرهی(تانک،نفربرهاوخودروهای)دشمن و بر علیه تجمع نفرات و سنگرهای بتونی، مخازن و تاسیسات دشمن استفاده می کردند توپ صدوشش به طورتاکتیکی پشتیبانی عمومی از یگان ها وشرکت درآخرین آتش های حفاظتی رامی تواندبرعهده داشته باشدتفنگ 106 میلیمتری سلاحی است سنگین ، ضد زره اجتماعی ، ته پر ( گلوله از انتهای وارد خزانه لوله می شود) و بدون عقب نشینی که با مهمات نوع آماده تغذیه شده و لوله آن با هوا خنک می گردد. دستگاه چکاننده آن ضربتی و همچنین دارای ماشه کمکی به صورت ترقه کش می باشد. تفنگ 106 میلیمتری توانایی شلیک تیر به صورت مستقیم ومنحنی (با استفاده از زاویه یاب) را دارد.

شهيدعلي اكبرافضل درلباس تكاوران عراقي


شهيدعلي اكبرافضل درلباس تكاوران عراقي


       درعمليات بيت المقدس خرداد سال يكهزاروسيصدوشصت ويك مرحله دوم [عمليات آزاد سازي

 خرمشهر]باجمعي از رزمندگان درحال محاصره شدن بوديم.براي پس گرفتن مناطق آزادشده توسط

 رزمندگان دشمن بعث مرتب پاتك مي زد ولحظه به لحظه محاصره راتنگ تر مي كرد.


       كانال ها وخاكريزهاي زيادي درمنطقه زده شده بود،صداي قرِّش هواپيماها وبمب باران وگلوله

 هاي توپ ازهرطرف به گوش مي رسيدوبوي باروت،نخل هاولاستيك هاي سوخته و آتش خودر ها

 وتانك ها فضاي منظقه راآلوده كرده بود.


لحظه اي صداي تيراندازي قطع نمي شد،من باتعدادي از دوستانم درمحاصره دشمن بوديم،و هرلحظه

 محاصره را تنگ تر مي كرد،تاماچند نفر را اسير كند باتوجه به كمي مهمات امان تلاش مي كرديم كه اسير

 نشويم، لحظه ها خيلي سخت مي گذشت، چندروز بودكه غذائي نخورده بوديم.


      درحال كه خورشيد دروسط آسمان گرماي سوزان خودش را برمامي تابانيد،وتشنگي برماچيره شده

 بودوما راآزارمي داد،من به دوستانم گفتم:"تاآخرين فشنگي كه داريم مي جنگيم اما اسيرنمي شويم"


 آخر،گروه هاي عراقي چندين بار از كاناهاي متعدد به منظور اسارت ماهجوم آورده بودندتامارااسير كنند.اما ما

 با فشنگ كمي كه داشتيم مقاومت مي كرديم،درهمين حين چند تكاور عراقي بالباس وكلاه تكاوري از يكي

 از كانال ها درحال نزديك شدن به ما بود،يك لحظه پيش خودم گفتم:"كه اين تكاوران ،حتماً ما را اسير

 خواهندكرد" من اسلحه ام را به سوي آنها نشانه گرفتم ،ومنتظربودم تا نزديك بيايند،هرلحظه احتمال داشت

 كه به طرفشان تيراندازي كنم.


      وقتي كه آنها به نزديكم آمدند،درحال كه تكاور اولي سرش را به سمت من چرخانيد وا زكانال به سمت ما

 بيرون آمد


ناگهان دركمال تعجب اوراشناختم


خيلي خوشحال شدم


خوشحال تراز آن اينكه به سويشان تيراندازي نكردم


چهره اي آشنا ديده بودم


اورادرآغوش گرفتيم


به او گفتم شما اينجا چه مي كني؟


نزديك بود شما را بزنيم!


گفت"به مااطلاع داده بودندكه يك گروه از ايراني ها درمحاصره اند،آمديم تا شمارا از اين معركه نجات دهيم"


او همراه نيروهايش از درون كانال هاي متعدد مارا از اسير شدن صددرصد نجات داد


وبه نيروهاي خودي رساند


اوسردار رشيد اسلام


شهيد علي اكبر افضل بود،


كه لباس تكاوران عراقي راپوشيده بودو به كمك ماآمده بود


يادش بخير وراهش پررهرو

راوي دكتر فرودشريفي

رشادت‌هاي رزمندگان مسيحي  در مسیح اقلید

میلاد باسعادت پیامبر عظیم‌الشأن و بشارت‌دهنده توحید، معنویت حضرت عیسی بن مریم (ع) را به ملت عزیز و همه مسیحیان و هم‌وطنان ارمنی تبریک و شادباش می‌گوییم
----------------------------------------------------------------
به یاد شهدای اقلیت های مذهبی
ایران جهان است
وقتی گره می خورد
گردنه های زاگرس
با چکاد آرارات
و دره های البرز
با تنگه های هندوکوش
(منوچهر آتشی)
من و تو قلبمان برای ایران تپید و می تپد خاکی که عاشقانش سر می دهند جان می دهند تا بماند
من تفنگم را برداشتم تا دفاع کنم از سرزمین مقدسم تو هم دوش من راهی شدی
تنهایم نگذاشتی گرچه هم زبان نبودیم
به من گفتی ایران مال همه ماست
ما یک امت هستیم
ما عاشق ایرانیم
بله 
ایران قلب جهان است



به یاد تمام شهدای ارامنه که سند افتخار این مرز و بوم هستند
==============================
رشادت‌هاي رزمندگان مسيحي در زمان هشت سال دفاع مقدس كه باعث حفظ كيان شیران شد، بر هيچكس پوشيده نيست و يادآوري نام اين عزيزان وظيفه هر ايراني است چرا كه امنيت امروز ما مرهون از خود گذشتگي‌هاي اين جوان‌مردان است

اسامی چندی از شهدای مسیحی : 
نوريك دانيليان ،آرمِن آودیسیان ،آرمن آلفرد ،گبري جاني ،بت اوشانا رازميك خاچاطوريان ،وارطان آقاخانيان ،وازگِن آداميان ،هراچ هامبارسوميان، وازگن آوانسيان ،واهان اَلله وِرديان ،واهيك باغداساريان، وِهاندز رشيد پور، هِنريك هاروطيونيان، هراچ هنريك يوسفي، آلبرت الله داديان، آلفرد گبري، پايلاك آوِديان ،مگرديچ طوماسيان، رازميك خاچاطوريان ،رازميك داوديان، رافيك رشيدزاده، رايموند باغراميان، زوريك مراديان ،روبرت لازار ،ژيلبرت ملكم آبكاريان ،سورِن خانلريان، گارنيك بوغوسيان ،گاگيگ طومانيانس، نوريك باباجانيان، وارطان آبراهاميان، واهيك يِسائيان ،وهاندز رشيد پور، بابرودي ورژ باغوميان، هراند آوانسيان ،يوريك (يورا) سرداريان ،ست هنريك هارتونيان، يرمي ،يعقوب ژوزف شاهي ،گاگيك طومانيان، اديك نرسسيان ،شموئيل اينويا ،هراند آوانسيان ،علي اهوز ،هراچ طوروسيان

مصطفی قد کشید؛ نه یک سر و گردن از همه ما بالاتر....بالاتراز همه قد کشید

توی کلاس همه قد کشیده بودند، جز ما دو نفر. هر چقدر وسط حیاط مدرسه بسکتبال بازی کردیم که قدمان بلند شود؛ نمی‌شد.
اولین سالی بود که روزه می‌گرفتیم. مصطفی از کجا یاد گرفته بودنماز شب بخواند، نمی‌دانم. به من هم یاد داد. قرار گذاشتیم نماز شب بخوانیم و برای هم دعا کنیم. قبل از سحری بلند می‌شدیم، نماز شب می‌خواندیم و آرزو می‌کردیم قد بکشیم. من برای مصطفی دعا می‌کردم و مصطفی برای من.

مصطفی قد کشید؛ یک سر و گردن از همه ما بالاتر....

شهید احمدی روشن

ماجرای حضور رهبر در منزل شهید ارمنی و توبیخ محافظان توسط رهبر ( واقعا خواندنی )در مسیح اقلید

ماجرای حضور رهبر در منزل شهید ارمنی و توبیخ محافظان توسط رهبر ( واقعا خواندنی )درمسیح اقلید




یكی از محافظان مقام معظم رهبری نقل می كنند كه: افتخارمان این است که در استان تهران، خانوادة دو شهید به بالا نداریم که آقا خانه‌شان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند. تک‌تک این محله‌های خود شما را من حداقل می‌دانم ما خانواده شهید سه شهید و دو شهید نداریم که ایشان نیامده باشند.


حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری‌ام، مسئول تنظیم ملاقات خانوادة معظم شهدا من بودم. به‌همین‌خاطر می‌دانم شرایط و وضعیت چگونه بود. دیدارهای خانواده شهدا، باصفاترین، باحال‌ترین لذتی که آدم می‌خواهد ببرد را دارد.


بعضی‌هایش خیلی سوزناک است. یک خانواده شهید می‌روی فقط یک فرزند داشتند كه آن هم شهید شده است. خیلی سخت است برای یک پدر و مادر که یک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه‌شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن‌ها با افتخار می‌گویند، ولی ما که می‌نشینیم نگاه می‌کنیم، آن خستگی را احساس می‌کنیم.


بعضی از خانواده شهدا با تقدیم چند شهید روحیة عجیبی دارند. به طور مثال خانواده شهید «خرسند»، در نازی‌آباد. خانوادة خرسند چهار تا شهید داده است؛ پدر خانواده، دو فرزند خانواده و داماد خانواده. مادر این شهیدان این‌قدر قدرتمند، باصلابت و بانجابت با آقا صحبت می‌کرد که یکی دو بار آقا گریه کرد.


این فقط اختصاص به شهیدان شیعه ندارد. همة آدم‌هایی که در راه خدا در کشور ما از ادیان مختلف کشته شدند. چه شیعه، چه سنی، چه مسیحی و...


صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند.


کمی اطلاعات خانوادة شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله‌ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محلة مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانواده‌ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می‌رویم سلام می‌کنیم و می‌گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می‌گوییم و کارتی نشان می‌دهیم. بین ارمنی‌ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم


از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می‌خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.


برای نماز مغرب‌وعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می‌کنند، می‌رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این‌که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می‌شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.


موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی‌فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می‌کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.


کارگردان رفت پشت‌بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله‌ای که بود به این خانم چون احیا بشود، این‌جوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می‌شوند منزل شما.


گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟


من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده‌اید ـ‌، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.



دخترها گفتند: چه شد؟


گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می‌آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.


تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد


این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم.


نگهبانی هم که باید كنار در می‌ایستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی‌مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.


گفتم: بفرمایید.


گفت شما؟


نه این‌که ما را نمی‌شناخت، گفتند، تو چه کاره‌ای یعنی؟ گفتیم: صاحب‌خانه غش کرده.


گفت: کس دیگری نیست؟


یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می‌توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم


آقا شما بفرمایید داخل.


گفت: من بدون اذن صاحب‌خانه به داخل نمی‌آیم.


معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی‌دهد. مهم‌تر از حفاظت این است.


بدون اذن وارد خانه کسی نمی‌شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظت‌ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.




من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.


لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.


به آقا گفتیم: که رفته‌اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.


گفتند: نه می‌ایستم تا بیایند.


چند دقیقه‌ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه‌هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند.


یكی از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش‌آمد گفت. بعد گفت كه مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می‌رسیم.


رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟


گفتم: نمی‌دانم. چون صبح نپرسیده بودم.


گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟


رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟


گفتند، مرده.


گفتیم، برادر؟


گفتند، یکی داشتیم شهید شده.


گفتیم، بزرگتری، کسی؟


گفتند، عموی ما در خانة بغلی می‌نشیند.


فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه‌ات تابلو است.


در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.


این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟


خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می‌کنند؟


بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.

او را داخل كه بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند.

سلام علیک هم که می‌خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال‌پرسی کرد و درنهایت یک هم‌دمی را برای آقا مهیا کردیم.



حضرت آقا چایی و شیرینی‌شان را خورد

رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم.

آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده‌ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه‌ها را آوردند.


دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟


گفتند: دانشجو هستند.


آقا خیلی تحسینشان کرد و با این‌ها كلی صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟


این‌ها همه‌اش درس است. من خودم نمی‌دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می‌خورد یا نمی‌خورد؟ نمی‌دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا


این‌ها می‌گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟


آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می‌پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟


خُب اگر چیزی بیاورند ما می‌خوریم.


بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوة شما را می‌خورم.


این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می‌کند می‌دهد دست آقا، آقا هم دعا می‌کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می‌کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می‌خورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می‌کردیم؟ واقعاً نمی‌دانستیم.


چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد.


آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی‌بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.


توی خانة مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست.


می‌پریم و می‌آوریم. این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحة اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همین‌جوری نگاه می‌کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همین‌جوری صفحه‌ها را ورق می‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟


یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.


ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش f14، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می‌زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می‌دهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا می‌آید و بقیه‌اش را به‌سمت ایران سرازیر می‌شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می‌شود.


هواپیما لاشه‌اش توی خاک ایران می‌افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد كه چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.


ارمنی‌ای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی به‌دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است.


دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.


مادر شهید گفت: امروز فهمیدم كه علی(علیه السلام) كیست


مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می‌توانم جمله‌ای به شما عرض


کنم؟


آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.


گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه‌هایتان شرکت می‌کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی‌آییم. روز شهادت امام حسین(علیه السلام)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌های سینه‌زنی امام حسین(علیه السلام) شربت می‌دهیم. می‌آییم توی دسته‌هایتان می‌نشینیم، ظرف یک‌بارمصرف می‌گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی‌خوریم. توی مجالس شما شرکت می‌کنیم و بعضی از حرف‌ها را می‌شنویم. من تا الآن نمی‌فهمیدم بعضی چیزها را.


می‌گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) است ـ را بین درودیوار گذاشته‌اند، سینه‌اش را سوراخ کرده‌اند. میخ، مسمار به سینه‌اش خورده. نمی‌فهمیدم یعنی چی. می‌گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی(علیه السلام). دستش را بستند و در سه دورة 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی‌فهیمدم یعنی چی. گفتند، در 25 سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می‌گذاشت روی کولش می‌رفت خانه یتیم‌هایش. این را هم نمی‌فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(علیه السلام) کیست.


امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری‌ای كه دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی(علیه السلام) که خانة یتیم‌هایش می‌رفت چه‌قدر بزرگ است.


از ورود آقای خامنه‌ای به منزلشان، به علی(علیه السلام) و 25 سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(سلام الله علیها) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(علیه السلام) شفایش نمی‌دهد؟


بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ كردند


ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازة چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه‌شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب‌اللهی‌تر از آقا هستم دیگر.


با آن‌ها خداحافظی كردیم و به‌سمت دفتر به‌راه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچه‌ها را بگویید بیایند.


آمدند. گفتند: این کار احمقانه چه بود كه شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه‌شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستید داخل نمی‌آمدید

 http://www.azad-andishan.com/thread57059.html#post124095

خذف نام شهید ازکوی برزن اقلید توسط شهرذاری

تعییر نام کوچه شهید مهدوی به کوچه چهار دهم وکوی مسجدجامع به کوی سیزدهم 

وبازهم بی تفاوتی مسئولین شهر اقلید  

یادش بخیر

کوچه هایمان را به نامشان کردیم 




که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم 

بدانیم از گذرگاه خون کدام شهید است

که با آرامش به خانه می رسیم !

سمت راست تابلو جدید وسمت چپ تابلو قدیم 


تمدن باکلاس......... که این روزها شورای شهرمان را قلقلک می دهد 

مسیح اقلید

هنر مردان خدا

امروز چهلم شهادت دکتر محمود رفیعی استاد دانشگاه علامه طباطبایی است!
ایشون 30 سال پیش روحشون از بدنشون جدا شده بود!
خاطره اشون رو بخونید حوصله داشتید جالبه:





شهید دکتر محمود رفیعی عضو هیئت علمی دانشکده ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی بود که علاوه بر سرودن اشعار، دروس جدیدی با عنوان ادبیات انتظار در دانشگاه ها تدریس می کرد که مشتاقان زیادی در جمع دانشجویان داشت.

وی 30 سال قبل در سال 62، زمانی که در کمین دشمن افتاده و بعد از شهادت شماری از دوستانش مورد اصابت گلوله های متعدد و حتی تیر خلاص دشمن قرار گرفت، روحش از بدن جدا شد، اما بعد از چندین ساعت با وجود انتقال جسدش به سردخانه شهدا، رزمندگان متوجه زنده بودنش می شوند و وی با ترکش های فراوانی که در بدن و از جمله کنار قلبش داشت، 30 سال دیگر از خدا عمر گرفت.

البته این ترکش ها در سالهای اخیر به شدت زندگی و حتی راه رفتن را برای او سخت کرده بودند.

دکتر رفیعی خاطره رفت و برگشت روحش به عالم دیگر را بارها برای مردم تعریف کرده بود و شعری نیز در این باره سروده بود با این مطلع:

جاده مانده است و من و این سر باقیمانده 
رمقی نیست در این پیکر باقیمانده

البته این خاطره و این شعر، همواره روح حاضران را تکان می داد و اشک را بر گونه هایشان جاری می ساخت.

وی سه سال قبل هم در یادواره سرداران شهید نیروی دریایی سپاه رشت برای مشتاقان زیادی که بی صبرانه و در سکوت محض و در دل تاریکی شب پای خاطره گویی او نشسته بودند، این موارد را عنوان کرد که در زیر می آید:

راوی هشت سال دفاع مقدس از سال 62 که در جبهه بود آغاز کرد و گفت: با خدای خود راز و نیاز می کردم که نکند جنگ به پایان برسد و دروازه شهادت بسته شود و من این ور دروازه بمانم که اکنون همه ما این ور دروازه هستیم. پس از یک سال دعای شهادت خواندن، شبی در خواب یکی از دوستان شهیدم که در عملیات بیت المقدس شهید شده بود را دیدم که به من گفت وسایلت را جمع کن و کارهایت را انجام بده و وصیتنامه خود را بنویس یک هفته دیگر شهید می شی، گفتم آقا سعید از کجا می دانی، کی گفته، دوستم گفت به من گفتند که بهت بگم دعایت مستجاب شده و یک هفته دیگر شهید می شی.

وی اضافه کرد: از خواب بیدار شدم و نماز خواندم و گفتم خدایا گفتم منو شهید کن اما نه همین الان، جبهه ها به رزمنده نیاز دارد و اگر من شهید بشم و سنگر خالی شود دشمن کشور را می گیرد، خدایا پس چرا وقتی گفتم زیارت کربلا و زیارت امام زمان را نصیبم کن آن را قسمت نکردی، و انگشت روی کشته شدن ما گذاشتی. به خدا گفتم خدایا حالا اگر می خواهی شهیدم کنی باشد، اما شهید نکنی بهتر است.

وی اضافه کرد: من ابتدا گفتم خدایا شهیدم کن و بعد گفتم نکن، بعد از یک هفته دوباره همان دوستم را در خواب دیدم گفت آقا محمود تو می آیی پیش ما اما تو را بر می گردانند ولی دست و پایت را قبول می کنند.
این راوی جنگ تحمیلی درباره شهادت خود و دوباره برگشتنش، اذعان کرد: در 13 تیر سال 62 یک هفته بعد که دوستم به من خبر شهادتم را داده بود ، در منطقه آذربایجان غربی درگیری ایجاد شد و به همراه حدود 12 نفر به این منطقه رفتیم و در راه به ما کمین زدند و از زمین و آسمان بر ما گلوله بارید به قدری بود که دو سه نفر از همراهانم شهید و بی سر شدند و بدنشان دست و پا می زد.

از ماشین پایین افتادم و طرف راست ما صخره بزرگی بود و پشت آن پرتگاه بود و دسته گل های ما یکی پس از دیگری بر زمین می افتادند و پرپر می شدند و امام زمان را صدا می زدیم. گلوله ها از بالای سر ما رد می شد و یکی از رزمندگان ما از ناحیه گلو تیر خورد و در چند قدمی ما افتاد و با هر نفس از رگ های بریده او خون بیرون می زد و به من اشاره کرد به او آب برسانم، دوست دیگر ما که رفت به او آب دهد به رگبار بسته شد و من گریه کنان قمقمه آب را برداشتم به بالای سر دوستم رفتم و خم شدم به او آب دهم که گلوله ای به دستم اصابت کرد و قمقمه افتاد و بعد گلوله ها به دست دیگر و پهلو و پاهایم خورد و افتادم، مدتی به همان حال ماندم که دشمن خود را به آن منطقه رساند و کسانی که زنده بودند را تیر خلاص می زدند و بالای سرم که رسیدند گفتند این یکی زنده است خلاصش کنید، سرباز دشمن با پوتین هایش روی چهره ام کوبید و بینی و دهانم پاره شد و گلوله ای دیگر به من زدند و از پشت سر نیز چند گلوله خوردم و ترکش بر بدنم نشست.

وی گفت: قدرت تکلم نداشتم ما را زیر کامیونی انداختند تا از روی بدن ما رد شوند تنها یک لحظه توانستم خود را قدری کنار بکشم، یک دفعه سبک بار شدم و از بالا جسم خودم را دیدم و همچنین روح دوستان شهیدم که یکی از پس از دیگری از کنارم می گذشتند و به عرش می رفتند به قدری احساس خوبی داشتم که دلم نمی خواست آن احساس را از دست دهم، دنبال شهدا رفتم که ندایی به من گفت تو باید برگردی، من گفتم اجازه دهید بیایم دیگر نمی خواهم برگردم، گفت تو خودت خواستی شهید نشوی، برگرد تا وقتت برسد، یک دفعه دیدم روی جسم خودم افتادم و سنگینی و درد شدیدی را احساس کردم.

این شهید زنده اضافه کرد: مدتی بعد محاصره شکسته شد و نیروهای خودی می آمدند و اجساد شهدا را می بردند به بالای سر من که رسیدند فکر کردند شهید شدم زیرا قدرت حرکت نداشتم و تنها صداها را می شنیدم، مرا همراه با اجساد شهدا داخل خودرویی گذاشتند و به سردخانه منتقل کردند، نمی توانستم بگویم که هنوز زنده هستم، چند بار دعای امام زمان (عج) را خواندم و از سردخانه که بیرون آورده شدم اطرافم شلوغ بود و برای یک لحظه با کمک امام زمان توانستم چشم خود را باز کنم، وقتی اطرافیان متوجه من شدند فریاد زدند که این شهید زنده شده و همه به طرفم آمدند و لباس های مرا به عنوان تبرک پاره کردند و بعد به بیمارستان منتقل شدم و تحت جراحی قرار گرفتم.

رفیعی در ادامه افزود: 18 گلوله خورده بودم و علاوه بر آن ترکش هایی بر بدن داشتم و اکنون یکی از گلوله ها در نزدیکی قلبم نشسته است و دکترها گفتند دیگر کاری از دست ما ساخته نیست، نمی دانم تا کی زنده هستم اما می دانم که شهدا به لیاقت شهادت دست یافته بودند و رفتند.

شعری که او درباره دوران مجروحیتش سروده بود، در ادامه می آید:


جاده مانده است و من و این سر باقیمانده 
رمقی نیست در این پیکر باقیمانده

نخلها بی سر و شط از گل و باران خالی 
هیچکس نیست در این سنگر باقیمانده

گر چه دست و دل و چشمم همه آوار شده
باز شرمنده ام از این سر باقیمانده

روز و شب گرم عزاداری شب بوهاییم
من و این باغچه پرپر باقیمانده

پیشکش باد به یکرنگیت ای مرد ترین
آخرین بیت در این دفتر باقیمانده

تا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با تو ام ای یل نام آور باقیمانده

همین الآن زنگ بزن آزادش کنند . . .

همین الآن زنگ بزن آزادش کنند . . .

سردار قاسم سلیمانی می گوید یکی از اشرار بزرگ سیستان و بلوچستان رو که سالها به دنبال او بودیم و هم در مسئله قاچاق مواد مخدر خیلی فعالیت می کرد و هم از تعداد زیادی از بچه های ما شهید گرفته بود . . .

با روشهای پیچیده اطلاعاتی برای مذاکره دعوت کردیم به منطقه ی خاصی و پس از ورود آنها به آنجا او را دستگیر کردیم و به زندان انداختیم . . .

او کسی بود که حکمش مثلا پنجاه بار اعدام بود . . .

در جلسه ای که خدمت مقام معظم رهبری رسیده بودیم این مسئله رو مطرح کردم و خبر دستگیری و شرح ما وقع را به ایشان گفتم و منتظر عکس العمل مثبت و خوشحالی ایشان بودم . . .

رهبری بلافاصله فرمودند: همین الآن زنگ بزن آزادش کنند . . .

با تعجب بسیار زیاد پرسیدم که آقا چرا؟ من اصلا متوجه نمی شم که چرا باید این کار رو می کردم؟ چرا دستور دادید آزادش کنیم؟

رهبری گفتند: مگر نمی گویی دعوتش کردیم؟

بعد از این جمله من خشکم زد و البته ایشان فرمودند: حتما دستگیرش کنید و ما هم در یک عملیات سخت دیگر دستگیرش کردیم . . .

مرام شیعه این است. . . از کسی دعوت می کنی و مهمان توست . . .حتی اگر قاتل پدرت هم باشد حق نداری او را آزار دهی . . .

پ.ن : لعنت بر کوفیان بی شرف که به مهمان خود که هیچ جرمی مرتکب نشده بود و هیچ توقعی از آنها نداشت نه تنها احترام نگذاشتند که او و فرزندانش را شهید و اهل بیتش را اسیر کردند و آزار دادند. . .

 

کیفی که خبر ساز شد  کلی ساله تو ایران داره استفاده می‌شه

  
کیفی که خبر ساز شد :

به گزارش قدس آنلاین، روزنامه لبنانی الدیار نوشت: یکی از محافظان سید حسن نصرالله دبیر کل حزب الله لبنان، در هنگام سخنرانی وی، یک کیف دستی سیاه در دست داشت که منجر به کنجکاوی بسیاری از مردم برای دانستن محتوای درون آن شد به گونه ای که دیروز پنجشنبه بیشتر رسانه های سیاسی جهان عرب این خبر را منتشر کردند.

جالب است که این کیف در واقع یک سپر تاشوی ضد گلوله و بسیار پیشرفته است که در برابر هرنوع گلوله ای مقاوم است.

این سپر که به طور گسترده توسط اسکاتلندیارد و برای عملیات ضد تروریستی استفاده می شود در مقابل بمب های دستی آتش زا نیز مقاوم است و در اوضاع فوق العاده وبحرانی کاربرد بسزایی دارد.

قدرت این سپرهای به اصطلاح مسافرتی و قابل حمل به گونه ای است که می تواند جلوی گلوله های رگبار AK۴۷ را بگیرد.

این سپر پس از باز شدن قادر است مساحت مناسبی را پوشش دهد و امکان خارج شدن سریع شخص را از صحنه ترور مهیا کند.


جالب است که این کیف در واقع یک سپر تاشوی ضد گلوله و بسیار پیشرفته است که در برابر هرنوع گلوله ای مقاوم است.


این سپر که به طور گسترده توسط اسکاتلندیارد و برای عملیات ضد تروریستی استفاده می شود در مقابل بمب های دستی آتش زا نیز مقاوم است و در اوضاع فوق العاده وبحرانی کاربرد بسزایی دارد.


قدرت این سپرهای به اصطلاح مسافرتی و قابل حمل به گونه ای است که می تواند جلو


ی گلوله های رگبار AK۴۷ را بگیرد.




این سپر پس از باز شدن قادر است مساحت مناسبی را پوشش دهد و امکان خارج شدن سریع شخص را از صحنه ترور مهیا کند

خب این کیف که چیز جدیدی نیست! کلی ساله تو ایران داره استفاده می‌شه! کلی هم ازش عکس هست!

هدیه خدا در شب عید قربان تولد فرزندی علوی به مسیح اقلید



گویی بساط عیش مداوم به من رسید


نور ستاره ای در شب تولدش

انگار که فرشته ای از ازل رسید

دوباره تا  اقلیـــد   به ایستگاه رسیدم ولی...

                                 به ایستگاه رسیدم ولی...


چقدر دیر  رسیدم قـطار رد  شـده است         و خـواب ازمن چشم انتظـار رد شده است

ومن که خیره  در  ابهام  لحـظه ها  مانده         وتکـه هام در این  سوی  عشـق  جا  مانده

                                  شبیـه ساقـه تاکـم  به  خـاک  افتـاده

                               که ریشه  ریشه درآغوش  خـاک  افتاده

که خوشه  خوشه ام  انگور  زهردار  شده          کـه  شاخـه هام  برایـم  شبیـه  دار شده

که گیسـوان مـرا عنکبـوت  می  بافـت          خیـال  سرد  مـرا در سکـوت  می  بافت

                                  شب است وشوق توراجاده جاده تامشهد

                                  گـریز می زنـم  از  خود  پیاده  تا  مشهد

نفس  بگیرم و یاهـو به شعر جـان  بدهد         دوباره ضـامن آهـو   به   شعر  جان  بدهد

نفس بگیـرم  و  آنجـا  وسیـع تر بشـوم         عطش بنوشم و  از   جام   عشق  تر  بشوم

                                  امـام نور، به  این  دخمه  آسمان  بفرست

                                 بتاب نور  و به  این  گوشه  جهان  بفرست

مـفاعلـن   فـعلاتن   مفـاعلن   مـن   را         بتـاب  نـور و  ببـاران  و تـازه کن من  را

که  تاکهای  پریشان  شراب  می خـواهند        کـبوتران   زبان  بسته  آب  می  خواهنـد

                                  هنـوز  دامـنه  دارد نسیم   رحـمت  تـو

                                  کـه هرچه  آینه صف بسته اند درخط  تو

تویی که  نام توبرصحن  آسمان جاریست         توآن حقیقت مخصی که درجهان جاریست

تویی که  غربتت آیینه را تکان داده است         بـه آهوان هـراسیـده  آشیـان  داده ست

                                  که  دور گنبد تو  دلشکسته  می  چرخند

                                  کبوتران حـرم دسته  دسته  می  چرخند

ومن خیال تو را  یک اشاره  تا   اقلیـــد         گـریز می زنم از  خود  دوباره تا  اقلیـــد

دوباره  بر سر  هر  جـاده  انتـظار گذشت         به  ایستـگاه  رسیدم  ولی  قـطار  گذشت

                                         شعر از خانم اعظم قلندری از شعرای بزرگ اقلید

این روزها چه روزهای با عظمتی  برای من است!

این روزها چه روزهای با عظمتی  برای من است!

موسی به طور می رود و فاطمه سلام الله علیها به خانه علی علیه السلام

ابراهیم با اسماعیل به قربانگاه

زهرا بدنیا پا می گذارد


محمد صل الله علیه و آله با علی علیه السلام به غدیر

و حسین با تمام هستیش به کربلا.. 


اللهم عجل لولیکــ الفـــرج

631156187مسیح اقلید




سرانجام یک اذان درخط مقدم جبهه اذان عشق

 مسیح اقلید

سرانجام یک اذان درخط مقدم جبهه
      گفت:"چون نمی خواستندتسلیم شوندتعجب من بیشتر شد!" وگفتم:یعنی چی!؟فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من را بدهد پرسید:
"این الموذن!؟"...
این جمله احتیاج به ترجمه نداشت...
با تعجب گفتم:"موذن!؟"...
اشک در چشمانش حلقه زد ...
باگلویی بغض گرفته شروع به صحبت کرد...
 و مترجم سریع ترجمه می کرد:

      به ما گفته بودند شما مجوس و آتش پرستید
به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله می کنیم وبا ایرانی ها می جنگیم .باور کنید همه ما شیعه هستیم .ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب می خورند واهل نماز نیستندخیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم .صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شما راشنیدیم که با صدای رسا وبلنداذان می گفت تمام بدنم لرزید.وقتی نام امیرالمومنین (ع)را آوردبا خودم گفتم:
"توبا برادران خودت می جنگی!"
نکندمثل ماجرای کربلا...
دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد...
      دقایقی بعد ادامه داد:"برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم وبار گناهانم را سنگین تر نکنم لذادستوردادم کسی شلیک نکند .هوا هم که روشن شد نیروهایم را جمع کردم وگفتم من می خواهم تسلیم ایرانی ها شوم هرکس می خواهد با من بیاید.این افرادی هم که با من آمده اند دوستان هم عقیده من هستند بقیه نیروهایم رفتندعقب البته آن سربازی که به موذن شلیک کردرا هم آوردم اگر دستور بدهید او را می کُشم حالا خواهش می کنم بگو موذن زنده است یا نه !؟"
       مثل آدم های گیج و منگ به حرف های فرمانده عراقی گوش می کردم هیچ حرفی نمی توانستم بزنم بعداز مدتی سکوت
گفتم :"آره زنده است"...
با هم از سنگر خارج شدیم...
رفتیم پیش ابراهیم ...
که داخل یکی از سنگرها خوابیده بود...
تمام هجده اسیر عراقی آمدند و...
دست ابراهیم را بوسیدندورفتند..
نفرآخر به پای ابراهیم افتاده بود و...
گریه می کرد...
می گفت:"من را ببخش،من شلیک کردم".
      بغض گلوی من را هم گرفته بود.حال عجیبی داشتم.دیگر حواسم به عملیات و نیروها نبود .می خواستم اسرای عراقی را به عقب بفرستم.فرمانده عراقی من را صدا کردو گفت"آن طرف را نگاه کن .یک گردان کماندویی وچند تانک قصدپیشروی از آنجا را دارند.بعدادامه داد:سریعتربرویدوتپه را بگیرید.من هم سریع چند نفر از بچه های اندرزگورا فرستادم سمت تپه.با آزاد شدن آن ارتفاع،پاکسازی منطقه انار کامل شد.گردان کماندویی هم حمله کرد.اما چون ما آمادگی لازم را داشتیم بیشتر نیروهای آن از بین رفت وحمله آنها ناموفق بود.روزهای بعدبا انجام عملیات محمدرسول الله (ص)در مریوان فشار ارتش عراق بر گیلان غرب کم شد. به هر حال عملیات مطلع الفجر به بسیاری از اهداف خود دست یافت .بسیاری از مناطق کشور عزیزمان آزاد شد هر چند که سردارانی نظیر غلامعلی پیچک،...
جمال تاجیک و...
حسن پالاش ...
در این عملیات به دیدار یار شتافتند.
      ابراهیم چند روز بعد،پس از بهبودی کامل دوباره به گروه ملحق شدهمان روز اعلام شد:"در عملیات مطلع الفجر که با رمز مقدس یا مهدی(عج) ادرکنی انجام شدبیش از چهارده گردان نیروی مخصوص ارتش عراق از بین رفت.نزدیک به دوهزاز کشته ومجروح ودویست اسیر از جمله تلفات عراق بود .همچنین دو فروندهواپیمای دشمن با اجرای آتش خوب بچه ها سقوط کرد.
از ماجرای مطلع الفجرپنج سال گذشت.
      در زمستان سال شصت و پنج درگیرعملیات کربلای پنج در شلمچه بودیم .قسمتی از کارهماهنگی لشگرها واطلاعات عملیات با ما بود. برای هماهنگی وتوجیه بچه های لشگر بدر به مقر آنها رفتم قرار بود که گردان های این لشگر که همگی از بچه های عرب زبان وعراقی های مخالف صدام بودند برای مرحله ی بعدی عملیات اعزام شوند.پس از صحبت با فرماندهان لشگر و فرماندهان گردان ها،هماهنگی های لازم را انجام دادم و آماده حرکت شدم .
      ازدوریکی ازبچه های لشگر بدررادیدم به من خیره شده وجلو می آمدآماده حرکت بودم که آن بسیجی جلوتر آمدوسلام کردجواب سلام را دادم و بی مقدمه بالهجه ی عربی به من گفت:"شما در گیلان غرب نبودید!؟"با تعجب گفتم:"بله"،فکر کردم از بچه های همان منطقه است.بعدگفت:"مطلع الفجر" یادتان هست،...
ارتفاعات انار،...
تپه آخر!...
کمی فکر کردم و گفتم:"خب!"...
گفت:"هجده عراقی که اسیر شدند،یادتان هست!؟...
با تعجب گفتم:"بله"
شما!؟...
با خوشحالی جواب داد:"من یکی از آنها هستم!!"...
      تعجب من بیشتر شد.پرسیدم اینجا چه می کنی!؟گفت:"همه ما هجده نفر در این گردان هستیم ما با ضمانت آیت الله حکیم آزاد شدیم ایشان ما را کامل می شناخت قرار شدبیایم جبهه وبا بعثی ها بجنگیم !خیلی برای من عجیب بود.گفتم:"بارک الله"،فرمانده شما کجاست!؟گفت: "او هم در در همین گردان مسئولیت دارد الان داریم حرکت می کنیم به سمت خط مقدم"گفتم :"اسم گردان و اسم خودتان را روی کاغذ بنویس،من الان عجله دارم .بعد از عملیات می آیم اینجاو مفصّل همه شما رو می بینم "همین طور که اسامی بچه ها رو می نوشت سوال کرد:
"اسم موذن شما چی بود!؟"...
جواب دادم:"ابراهیم ،ابراهیم هادی"...
گفت:"همه ما این مدت به دنبال مشخصاتش بودیم.از فرماندهان خواستیم حتما اورا پیدا کنند.خیلی دوست داریم یکبار دیگر آن مرد خدا رو ببینیم"...
ساکت شدم...
بغض گلویم را گرفته بود...
 سرش را بلند کردونگاهم کرد...
گفتم:"انشاالله توی بهشت همدیگر رو می بینید!"...
 
شهید ابراهیم هادی موذن خط مقدم
خیلی حالش گرفته شد...
اسامی رو نوشت و به همراه اسم گردان به من داد...
من هم سریع خداحافظی کردم وحرکت کردم...
      این برخورد غیر منتظره خیلی برایم جالب بود. تااینکه در اسفند ماه شصت و پنج،عملیات به پابان رسید.بسیاری از نیروها به مرخصی رفتند.یک روز داخل وسایلم کاغذی را که اسیر عراقی یا همان بسیجی لشگربدر نوشته بود پیدا کردم.رفتم سراغ بچه های بدر.از یکی از مسئولین لشگرسراغ گردانی را گرفتم که روی کاغذ نوشته بود.آن مسئول جواب داد:"این گردان منحل شده".گفتم:می خواهم بچه هایش را ببینم.فرمانده ادامه داد:"گردانی را که حرفش را میزنی به همراه فرمانده لشگر،جلوی یکی از پاتک های سنگین عراق در شلمچه مقاومت می کند.تلفات سنگینی را هم از عراقی ها می گیردولی عقب نشینی نمی کند.بعدچند لحظه سکوت کرد وادامه داد:"کسی از آن گردان زنده برنگشت"...
گفتم:"این هجده نفرجزءاسرای عراقی بودند.اسامی آنها اینجاست.من آمده بودم که آنها را ببینم"جلو آمد.اسامی را از من گرفت.وبه شخص دیگری داد.چنددقیقه بعدآن شخص برگشت وگفت:"همه این افراد جزءشهدا هستند!
دیگر هیچ حرفی نداشتم...
همینطور نشسته بودم ...
وفکر می کردم...
 به خودم گفتم:"ابراهیم با یک اذان چه کرد!"
یک تپه آزاد شد...
یک عملیات پیروز شد...
هجده نفر هم مثل  حرّ  از قعر جهنم به بهشت رفتند...
بعد به یاد حرفم به آن رزمنده عراقی افتادم:...
"انشاالله در بهشت همدیگر را می بینید"...
بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد...
بعد خداحافظی کردم و آمدم بیرون...
من شک نداشتم ...
ابراهیم می دانست کجا باید اذان بگوید...،
تا دل دشمن را به لرزه در آورد... وآنهایی را که هنوز ایمان در قلبشان باقی مانده هدایت کند! 
برگرفته از وبلاگ عشق بازی با خدا

امام جواد علیه السلام که جانمان فدایشان باد می فرمایند:


الثقة بالله ثمن لکل غال و ُسلّم الى کل عال


(اعتماد به خدا بهاى هر چیز گران بها است ، و نردبانى به سوى هر بلندایى)


(بحارالانوار،جلد۵صفحه۱۴)


شهادت امام جواد(علیه السلام) برهمه شیعیان تسلیت باد


شهادت امام جواد علیه السلام  تسلیت

فرا رسیدن ایام شهادت امام جواد علیه السلام 

بر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

 و مقام معظم رهبری

 و شما عاشق اهل بیت

 تسلیت و تعزیت عرض مینمایم

تعجیل در فرج منتقم شان صلوات

سوزان رایس: ایران از کاخ سفید درخواست مذاکره کرد

کلام آخر 

خطاب به اونایی که مدام میگن

 "گزینه نظامی رو میزه"


حواسشون جمع باشه که گزینه

 
"اسرائیل باید از صحنه روزگار محو شود" 

هم هنوز رو میزه ها !


انصراف از سفر حج سردار شهیـد عبدالعلی نیکویی ازشهر اقلید

شهدا شرمنده ایم 


ببین یار کجاست...

نامه انصراف حج شهید نیکویی


در طرح، نامه ای مشاهده می کنید با موضوع: انصراف از سفر حج سردار شهیـد عبدالعلی نیکویی

در طرح، نامه ای مشاهده می کنید با موضوع: انصراف از سفر حج سردار شهیـد عبدالعلی نیکویی
براستی ما چقدر وقت گذاشته ایم برای اینکه اندکی از سرگذشت، وصیت و اندرزهای شهیدان را مرور کنیم؟ ادامه راهشان پیشکش...
دوستی می گفت کارمندانی را می شناسد که یکی نقشه ها برای بدست آوردن ژتون ناهار می کشد! ، دیگری برای افزایش حقوق اش به تکاپوهای غیرعادی می افتد و آن یکی در راستای ارتقاء مرتبه اش روبه تملق می آورد.
در وصف اوضاع و احوال امروز بعضی از ما و احوالات نسل سبک بالان عاشق به این بسنده که:
ديروز از هر چه بود گذشتيم، امروز از هر چه بوديم
آنجا پشت خاكريز بوديم و اينجا در پناه ميز!
ديروز دنبال گمنامي بوديم و امروز مواظبيم ناممان گم نشود
جبهه بوي ايمان مي داد و اينجا ايمانمان بو ميدهد! 
الهي نصيرمان باش تا بصير گرديم، بصيرمان كن تا از مسير برنگرديم و آزادمان كن تا اسير نگرديم...       


برگرفته از اقلید کلید فارس

شهید گمنام سلام

بنام خدا

مردم شهرسده فردامهمان دارند.

امروزعصرجمعه(مورخ 05/07/1392) هنگام نماز مغرب وعشا مردم خوب وهمیشه درصحنه اقلید شهید گمنامی راکه درعملیات پیروزمندانه والفجرهشت به شهادت رسیده بود مصادف باهفته دفاع مقدس  تشییع نمودند

نگاره: ‏شهید گمنام سلام
بنام خدا

مردم شهرسده فردامهمان دارند.

امروزعصرجمعه(مورخ 05/07/1392) هنگام نماز مغرب وعشا مردم خوب وهمیشه درصحنه اقلید شهید گمنامی راکه درعملیات پیروزمندانه والفجرهشت به شهادت رسیده بود مصادف باهفته دفاع مقدس  تشییع نمودند در این مراسم جوانان پرشوراقلید  بادسته جات سینه زنی این شهید گمنام راهمراهی نمودنددرادامه شهیدگمنام راهمراه بااشک وآه به محوطه مسجد جامع برده وپس از عزاداری  پیکرپاک این شهیدرا به صفوف نمازگزاران هدایت کرده و فضای معنوی  مسجد جامع را بامداحی حاج حسین حدّادیان به اوج خود رساندند امید است که روح این شهید بزرگوار باصلحاوشهداوائمه اطهارمحشورگردد.‏

 در این مراسم جوانان پرشوراقلید  بادسته جات سینه زنی این شهید گمنام راهمراهی نمودنددرادامه شهیدگمنام راهمراه بااشک وآه به محوطه مسجد جامع برده وپس از عزاداری  پیکرپاک این شهیدرا به صفوف نمازگزاران هدایت کرده و فضای معنوی  مسجد جامع را بامداحی حاج حسین حدّادیان به اوج خود رساندند امید است که روح این شهید بزرگوار باصلحاوشهداوائمه اطهارمحشورگردد.

 

خدا یا رحم کن

امشب قراره "شيطان بزرگ"

و "محور شرارت"

همديگه رو ماچ كنن !

 آیت الله معظم امـام خامنــه ای حفظه الله :



ما به شما بارها گفتــه ایم که در پی سلاح هستــه ای نیستیم،
شما میگوییـد باور نمیکنیـم، ما چرا بایــد حرف شما را باور کنیــم ؟! 
وقتی شما حاضر نیستیــد که یک سخن منطقی و صادقانه را
قبول کنیـد ما چرا بایــد حرفی را که شما میزنیــد که خلاف آن بارها
ثابــت شده است از شما قبــول کنیم ؟
برداشت ما ایـن است که " پیشنهاد مذاکــره از سوی آمریکایی ها،
یک تاکتیـک آمریکایی و برای فریــب دادن افکار عمومی است " ،
بایـد شما ثابت کنید که این نیست،میتوانیــد ثابت کنید ؟ ثابت کنیــد 

هشت سال دفاع مقدس


من بجز معجزه هيچ چيز رانمي توانم ببينم!

      فرآيند اين هشت سال دفاع مقدس تماماً الهي بودخدا در عالَم خيلي امام خميني‹ره›را دوست داشت و مي خواست اوكه عَلَم امام حسين ‹ع› رابرداشته وحركت كرده وانقلاب اسلامي را شروع كرده حيثيت وآبرويش حفظ بشود.

      حالامابعداز اوا لياقت نداريم نمي دانم يامعجزه الهي بود از لحظه اي كه كمك هاي مردمي رابراي جبهه جمع مي كردند ا زنحوه وحركت اعزام هادرخيابان هاي شهرهاي ايران  از آن زماني كه چه عمليات بود وچه درحالت پدافندي قرارداشتيم همه  معجزه بود پدافندي اش هم معجزه بود من بجز معجزه هيچ چيز رانمي توانم ببينم هيچ چشمانم نمي ديد دراين چند ماهي كه من بيشتر لايق حضور درجبهه رانداشتم امااين مدت همش من معجزه ديدم همش خاطره بودعجيب بود!عجيب بود!كجاش آدم بگويد من نمي فهم.

ایستاده از راست ۱-    ۲-شهیدسهراب رئیسی۳- شهید محمدرضانجاتی۴-شهیدعبدالعلی ایزدپناه۵- آقای ابراهیم قلندری راوی خاطره نشسته از راست ۱-حسین نجفی ۲- ۳-سیدغلامرضامیرقادری ۴- مولائی

باتشکراز آقای ابراهیم قلندری که این خاطره رادراختیارمدیریت وبلاگ نسیم اقلید دردفاع مقدس گذاشتند

رسول خدا صلّی الله علیه و آله می‌فرمایند: دختران، دلسوز و مددکار و بابرکت هستند.


1ـ پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله می‌فرمایند:


«چه خوب فرزندانی هستند دخترانِ با حجاب. هر کس یکی از آنها را داشته باشد، خداوند آن را برای وی پوششی از آتش دوزخ قرار می‌دهد و هر کس دو تا داشته باشد، خداوند به خاطر آنان، او را وارد بهشت می‌سازد و اگر سه دختر یا مانند آن خواهر داشته باشد، جهاد و صدقه‌ای استحبابی از او بر می‌دارد.»

2ـ رسول خدا صلّی الله علیه و آله می‌فرمایند: دختران، دلسوز و مددکار و بابرکت هستند.

3ـ پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله می‌فرمایند:

هر کس وارد بازار شود و چیزی بخرد و آن را برای خانواده‌اش ببرد، مانند کسی است که صدقه‌ای را برای گروهی نیازمند می‌برد و باید پیش از پسران، از دختران آغاز کند؛ چرا که هر کس دخترکی (از فرزندان خود) را شاد کند، گویا برده‌ای از فرزندان اسماعیل را آزاد کرده است و هر کس چشم پسری را روشن کند، گویا از ترس خداوند گریسته است و هر کس از ترس خداوند بگرید، خداوند او را وارد بهشت‌های پرنعمت می‌سازد.

4ـ شخصی فرزندی در راه داشت؛ نامه‌ای به امام هادی علیه السّلام نوشت: من فرزندی در راه دارم. از خدا بخواه که پسری روزی‌ام کند. امام علیه السّلام در پاسخ نوشت:

«چه بسا دختری که از پسری بهتر باشد» [و برای او دختری زاده شد.]

 


 

منبع: خانه خوبان، ش ۴۲، ص۵۷.

بچه را روي كف آسفالت وسط خيابان گذاشتم  وسط خيابان اقليد نگاهش هم نكردم!مهربچه مراازرفتن به جبهه باز

اعزام به جبهه اما ،اسماعيل وار!

       رزمندگان درجلوي بسيج شهرستان اقليد براي اعزام به جبهه تجمع كرده بودندوخيلي ها هم براي بدرقه آمده بودنداز جمله كساني كه از آشنايان براي بدرقه من آمده بودند همسرم كه بچه قنداق شده اش هم باخودش آورده بودوهمچنين مادرخانم هم آمده بود.

        اعلام كردندكه رزمندگان سوار اتوبوس شوندمن حركت كردم كه به داخل اتوبوس بروم،يكدفعه اين مادرزنِ من روي صداقت خودش محمدپسردومي ام را كه قنداقي هم بود، نوزادقنداق شده را به من دادوگفت:"اين راهم ببر" يعني چرا داري جبهه مي روي! نه اينكه، مخالف جبهه رفتن من باشد!،نه !چون من از جبهه تازه آمده بودم ومدت زمان كوتاهي بودكه دراقليددركنارخانواده خود بودم منظوراواين بودكه مثلاً، مي گفت: يعني تكليف اين ها چه مي شود؟"يك همچنين چيزي منظورش بود! من هم قشنگ برگشتم... خداشاهداست اين موضوع خيلي جالبه برگشتم وبچه را روي كف آسفالت وسط خيابان گذاشتم

وسط خيابان اقليد نگاهش هم نكردم!

ورفتم بالاداخل اتوبوس و نشستم

‌‍[درحالي كه درحين ضبط صداي اين رزمنده عزيز كه اسماعيل وار فرزندش رارها مي كندوبه جبهه مي رود مي باشيم حالا ،پس از بيست وپنج سال واندي صداي گريه طفل شيرخواري مي آيد كه درآن زمان پدربزرگش اورابرروي آسفالت خيابان قرارمي دهد وبه جبهه مي رودونوزادآن روز روي كف خيابان كه حالا ليسانس عمران ِ خودراهم گرفته وكارهاي عمراني انجام مي دهد ازماپذيرائي مي كند]

وقتي رفتم وداخل اتوبوس شدم ونشستم ، حتي نگاه بيرون هم نكردم

تااينكه ببينم كسي اورابرداشته يانه! كه شايد

مهربچه مراازرفتن به جبهه بازدارد!

حالادراين هنگام اقوام وقوم وخويش كه براي بدرقه آمده بودند خيلي زيادبودندومي دانستم كه حتماًبچه راازروي خيابان برمي دارندومن اصلاًبيرون رانگاه نكردم كه شايد يك ذره اي از مهر بچه روي اعزام من تأثيربگذاردوفاميل همه بودند همسرم هم بودند آن روز واقعاًهمه بچه ها همه ملت واقعأًحماسه آفرين بودند وايثارگربودند.

باتشکرازآقای ابراهیم قلندری که این خاطره رادراختیار مدیریت وبلاگ نسیم اقلید گذاشتند