خاطراتی ازشهیدعلی اکیریوسفی اولین شهیدانقلاب اسلامی درشهرستان اقلید
باسمه تعالی
خاطره ای ازدوران انقلاب
درشهرستان اقلید
مقدمه:
نگارنده ی این خاطرات, دوستِ صمیمیِ دورانِ بچگی ونوجوانی شهیدعلی اکبر یوسفی اولین شهیدِشهرمان اقلید است. وی متولد26شهریورماه 1343 می باشد ،پدرش بامرحوم حاج غلام یوسفی، پدرِشهیدعلی اکبریوسفی،هم بازاری بوده است.ودقیقاًمغازه آنان دردوطرف خیابان روبروی هم بوده،و ازسال 1345تا سال« »بمدت« »تاخداحافظیِ مرحوم حاج غلام ازدنیایِ فانی، دوست ،وبده وبستانِ تجاری نیزداشته اند.
به همین دلیل نگارنده این خاطراتِ زیباو پندآموز باشهیدعلی اکبریوسفی که از اوایل بچگی باهم ،هم بازی،و ،محل بازی آنان نیز بیشتر درمسجدِ باصفای جامع اقلید وکوچه ی روبروی آن و جلوِ مغازه پدرشان بوده است.را تاکنون درذهن نهاده و مداوم خاطراتش را در اعماق وجودش تداعی نموده.اینک شمارا با این مقدمه به خواندن بخشِ کوچکی از زندگیِ آن شهید بزرگواردعوت می کنیم:
«علائمِ شهادتِ» اولین پیشروِکاروانِ عشق وشهادتِ شهرمان شهید علی اکبریوسفی
***
«هنوزهنگام دیدارحق فرانرسیده»:

علی اکبر یوسفی اولین شهیدانقلاب اسلامی درشهرستان اقلید «عکسی ازپنجم ابتدائی »
یک روز خودِشهید اکبریوسفی حدوداً سال 1355 تعریف می کرد و می گفت: روزی جمعه درسن پنج یا شش سالگی، من وفرزند مرحوم کربلائی محمد حسین ایمنی «مداح اهل بیت » شهرستان اقلید در صحرای نزدیک خانه مابازی و تفریح می کردیم، یک گیاهی بود که دارای دانه های میوه ی ریز وسبز رنگ بود ،بنام «سِبِنج» که تقریباخوشمزه نیز بود و وسط آن هم مانندشیر سفید بود، هردو شروع به خوردنِ از دانه های این گیاه کردیم وبعد به خانه آمدیم هردوی ماحالمان به هم خورد ، ومسموم شدیم.
وقتی که من به مادرم گفتم که چه چیزی خورده ام فوراًمقداری شیر به من نوشانیدند واین باعث شد، تا همه دانه های گیاه رااز معده من خارج کنند ولی فرزند مرحوم محمدحسین ایمنی هرچه والدینش مُصِرشده بودند، متأسفانه شیر نخورده بود و فوراً فوت کرده بود او خیلی برایش ناراحت بود .
«مراسم نامگذاری »:
چندماهی پس ازشهادت شهیدیوسفی که پدرش هم روبروی مغازه پدرما دکان خواربارفروشی داشت، برای خرید به مغازه مرحوم حاج غلام یوسفی رفتم ،«روحش قرینِ رحمت باد» ملاحظه نمودم،برای تعدادی از بازاریان که درمغازه اش حظورداشتند، داستان نام گذاری فرزندِشهیدش راتعریف می کند،من نیز ایستادم، و سراپا به گوش.....
اومی گفت:" مادرِ اکبر چندماهی قبل از تولدفرزندش ،که به اذن خدا «سَرِگُل آفریدن» داشت، ماه محرم بود،و ما هردو هرشب برای استماع روضه سیدالشهداء به حسینه بازارمی رفتیم،یک شب،از آن شبهای عرفانی و ،دراین محفل حسینی، سیدی روحانی روضه جانگداز حضرت علی اکبر امام حسین «ع»رامی خواند من خیلی گریه کردم، وخیلی هم دلم سوخت و در ضمن بیاد مادرِ اکبر هم باتوجه به وضعیتی که داشت، بودم،ودرهمان حین حالات عرفانی ای که داشتم باخودگفتم: "اگرخداوند فرزندم راسالم بدنیا بیاورد وپسرنیز باشد اسمش راعلی اکبر می گذارم. روضه که تمام شد ومابه خانه رفتیم هردو می خواستیم همزمان موضوعی رابرای هم درمیان بگذاریم! من گفتم:" می خواهم مطلبی برایت بگویم" اونیزمی گفت:" که من نیزمی خواهم مطلبی به تو بگویم" بلاخره من گذشت کردم، مادر، لب به سخن گشود.وچنین گفت:
"وقتی درحسنیه آن سید روحانی روضه حضرت علی اکبرامام حسین «ع»رامی خواند خیلی دلم سوخت وخیلی هم گریستم واز خدا خواستم چنانچه فرزندم سالم باشدواین مولودپسرشد،اسمش رابیاد حضرت علی اکبرامام حسین«ع» علی اکبر بگذارم .
آری این والدین به وعده خود عمل نمودند،آنان مطمئناً،دربهشت درکنارفرزندشان قرین رحمت خواهندبود.این بودمراسم نام گذاری ، اولین شهید پیشقراولِ کاروانِ عشق وشهادتِ شهرمان،شهید علی اکبر یوسفی .
«مراسم حنابندان »:
پس از دوران ابتدائی هردو در مدرسه راهنمائی وصال «شهیدزرین کلاه فعلی» ثبت نام کرده بودیم، دراواسط سال تحصیلی 1356-1357 یعنی چهارماه قبل از شهادتِ علی اکبربود،یک روزصبح ،زنگ استراحت،تویِ حیاط مدرسه، باهم بازی می کردیم،اوبه من گفت :
"محمدبیا ،باهات کاردارم رفتم وفوراًکف دستش رانشانم داد،وگفت:"چه چیزی می بینی؟ : نگاه کن ! گفتم:"این یک رنگ حنا است" گفت:" کف دستم رادیشب حنا گذاشته اند"
من گفتم خوب چطورمگه ؟اوگفت امروز صبح نمی دانم چرایک دفعه اینطوری شده ! به اوگفتم حتماًمادرت دیشب حناگذاشته کمی هم به کف دست تو ،هم زده سپس گفت: "نه بخدا،صبح که از خواب بیدارشدم وخواستم دستاهایم راشستشو دهم، این رنگ حنائی رادیدم به مادرم گفتم مادرم هم تعجب کردوگفت:" خدایا چندماهی است که ما اصلاً درخانه حنا نداریم" ،درادامه علی اکبرگفت: "مادرم گفته:" شایدجنیان مسلمان دیشب این کارراکرده باشند.واگرهم چنین باشد،چرا اثرات خشک شده ی حنا بر روی کفِ دستم نبود؟،مادرش گفته بود:"شاید ، اَزونا"دیشب کفِ دستت را حناگذاشته اند" لغت اَزونا ،به معنی جِن که درمحاوره ی آن زمان بین مابچه هاخیلی مصطلح بود،بیشترِ اوقات ما دورهم جمع می شدیم، واز "اَزونا" صحبت می کردیم وخیلی هم می ترسیدیم ، خلاصه زنگ مدرسه زده شد وماهردوبه کلاس درس رفتیم .
***
آنشب, آسمانی ها:
شهرِمارا ،کردند ،گل باران
وآن خانه یِ شیدائی را ،نورباران
ودرصحنِ سرایِ منزلش،پَرکَشیدند
ودرمحفلِ انسِ آن،جلوس کردند
علی اکبررا،نقره گون ،آرام پیچیدند
و از آنجا آسمانی فرشتگان، برعرش کوچیدند
زدند،میانِ کفِ دستش، مُهرِ شهادت را
سپس،پرونده اش را،شبانه آرام بستند
***
برای شادی روح طیبه ی شهدا صلوات
«سلام همیشگی به شهدا،وعرض ادب به اهل بیت علیه السلام طبق دستورشهید»:
روزی علی اکبر دربینِ راهِ خانه به مدرسه که ما همیشه از جلوِ امامزاده عبدالرحمان«ع» اقلید عبورمی کردیم به من گفت :"که چرا تو به آقاسلام نمی کنی"!؟ از این به بعد سلام کن! وتعظیم کن! من هم قبول کردم ".وآن چنان سخن او درذهن من حک شده است، که از آن روز تابحال که سی وچندی سال می گذردحتی برای یکبارهم نشده که از جلو آن امامزاده ی واجب التعظیم عبورکرده ، وعرض ادب بجای نیاورده باشم،حالا،چه پیاده و چه با وسیله نقلیه لازم به یادآوری است که: خود شهید هم درصحن مبارک و مطهر این امامزاده«ع» دفن شده است و به او نیز سلام می کنم.
«شروع انقلاب اسلامی درایران وگسترش آن به شهراقلید»:
در همین سالهای شکل گیری نوجوانی امان بودکه انقلاب اسلامی درایران شروع شده بود و هر از گاهی مراسمِ هفته و یا چهلمِ شهداء بخصوص شهادت حاج آقا مصطفی خمینی «ره» فرزندِ برومندِ امام خمینی «ره» بنیان گزار نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و شهدای تبریز ،قم ،شیراز و....... درحسینه بازار باترس ولرز وحشت حاکم بر آن دوران یعنی شروع انقلاب اسلامی درحسینه بازارِشهرمان برگزارمی شد، وماهم کم و بیش دراین جریان ها بودیم وگاهی هم دراین مراسم ها شرکت می کردیم . هرروزِ ،از این انقلاب حساسیتِ خاصِ خودش راداشت ،اینکه ؛ازیک طرف روز تولدِ ولیعهد پسرشاه بود،که؛ تمامی مدارس تعطیل و دانش آموزان در مقابل تمثال شاهنشاه آری از مهر رژه می رفتند، و ژاندارمهای رژیم شاه نیز اعلام کرده بودند:
"اگراین مراسم برگزارنشود و مردم بخواهندتظاهرات کنند،ما تظاهرات رابه خاک وخون می کشیم! و می کُشیم! وچنین وچنان می کنیم ! وازطرفی هم انقلابیون گفته بودند ماپیراهن مشکی می پوشیم وعزادار شهدای انقلاب هستیم،و قصد تظاهرات داریم ، این دو مهم بین دوجناج حق وباطل بخوبی نمایان بود.وآن روز بیادماندی ازحساسیتِ بسیاربالائی برخوردار بود".
«نحوه شکل گیری تظاهرات روز چهارم آبانماه سال 1357شهرستان اقلید»:
صبح روز چهارم آبانماه سال 1357ما در حال صرفِ صبحانه درخانه بودیم، اخوی ما ،برای کنجکاوی به تنهاترین میدان شهر رفته بود، و با اضطراب و سراسیمه به خانه آمد و گفت : " روی درب شهرداری کاغذی چسبانیده اند، و نوشته اند، اگر درب شهرداری را باز کنید منفجر می شود؛ این موضوع باعث شد که من زود به سمت میدان حرکت کنم؛ رفتم آنجا خیلی خلوت بود وکسی هم درمیدان نبود درحاشیه ی این میدان ،دوازده میله بلند دریک ردیف،گذاشته بودند؛که دوازده پرچم رنگارنگ نیز در بالای آنها نصب شده بود ،«یعنی دوازده اصل شاه ومیهن" همین که من از جلو پیاده رو دربِ شهرداری برگشتم ،ساعت حدود 9 یا 9:30 دقیقه ی صبح بود،ناگهان ،علی اکبر را دیدم که به یکی از این میله ها تکیه داده است.خیلی خوشحال شدم .او را صدا زدم که بیاید ولی نیامد و گفت : توبیا!رفتم کنارش به اوگفتم می گن جلودرب شهرداری بمب گذاشته اند!راسته ؟گفت:" خبری که نیست!" ناگهان دیدم که از بالای خیابان گروهی خیلی ساکت و منظم دارند می آیند به علی اکبر گفتم : چه خبره !گفت : پدرِآقای عظیمی رئیس دبیرستان اقلید فوت کرده و آنها عزادارند ،پدرشان رادفن کرده اند و ازخاکسپاری می آیند.
درهمین حین که باهم صحبت می کردیم ؛شهیدمحمدتقی زرین کلاه «ایشان درسال «1359» درجنگ حق وباطل درجبهه های نبرد,عاشقانه قلب داد»،رادیدیم که با تعدادی زیاد پلاکارد و شعارهای انقلابی، که برروی مقوی نوشته بود و به چوبهای دستی نصب کرده بود به سمت حسینه بازارمی رود.شهیدمحمدتقی زرین کلاه؛پسرخاله ی پدرم می شد،به اوسلام کردم و او نیز درپاسخ گفت : "امروز برنامه تظاهرات داریم وساعتِ یک ربع به ده از حسینیه ی بازار به سمت حسینیه صاحب الزمان و از آنجا پس ازاستماع سخنرای به سمت امامزاده عبدالرحمن می رویم"،من و شهید یوسفی به اتفاق هم به حسینیه بازار اقلید رفتیم ساعت ده شده بود پلاکاردی که بارنگ قرمز علیه شاه برروی او نوشته شده بود بدست شهیدیوسفی رسید درحین تظاهرات هم من یکبار به او گفتم:" که پلاکاردش را اگرخسته شده است بدستم دهد ،ولی قبول نکرد "وگفت:" می خواهم به دست خودم باشد "ماهمین طور درتظاهرات باهم بودیم تا رسیدیم به خیابان طالقانی فعلی این خیابان را هنوز آسفالت نکرده بودند، درادامه به حسینیه صاحب الزمان «ع» رفتیم کسی یادم نیست که بود در آنجا سخنرانی کرد و سپس آن حسینیه رابه مقصد امامزاده عبدالرحمان «ع» ازمسیر کوچه ی روبروی چشمه ی صفر که دوخیابان طالقانی وخیابان امامزاده عبدالرحمن «ع» راقطع می کند،ترک کردیم،این کوچه هم حالت باتلاقی داشت و آب دربعضی از جاهای آن جمع شده بود و برای دقایقی جمعِ ما پراکنده شد،تا به خیابانِ شهیدیوسفی فعلی رسیدیم.
«نحوه شهادت »:
تظاهرات ،توسط گروهی ازجوانان ونوجوانان انقلابی ودلیر،هرروزدرسطح شهر ،همانند دیگر شهرها ی ایران که تعدادکثیریی ازآنان نیز به شهادت نائل آمده بودند،برگزار می شد،این باعث شده بودکه مردم شهراقلید وقتی ژاندارمها را با آن تجهیزات کامل در راهپیمائی ها می دیدندخطاب به آنهاشعاربدهند:
برادرارتشی! چرابرادرکشی !
مابه تو گُل می دیم،توبه ماگلوله!
به خیابان اصلی شهر یعنی همان خیابان شهیدیوسفی تقریباًنرسیده به امامزاده عبدالرحمن «ع»واردشدیم، ناگهان یک ماشین جیپ روباز پُر از ژاندارم، با اسلحه ی ژسه و کُلاه خُودِ آهنی ما را که دیدند به پائین پریدند و از تظاهرکنندگان خواستند تا متفرق شوند،ما نه تنها متفرق نشدیم، بلکه با هیجان هرچه بیشتر شعارمی دادیم درهمین حین دژخیمان رژیم ؛شروع به تیراندازی هوائی کردند،این اولین صدای تیری بود که در زمان انقلاب درسطح شهر شنیده می شد، وبرایمان آشنائی نداشت واین موضوع از طریق منابر و اطلاعیه ها و پیامهای حضرت امام وکسانی که از شهرهای مختلف به اقلید می آمدند،نحوه مبارزات وکشته شدن تظاهرکنندگان را تعریف می کردند،این تیراندازیِ هوائی برای حداقل من ویاشایدخیلی ها آشنائی نداشت.ودرآن موقع مابرای اولین بار و از نزدیک آن حماسه ها را باچشمِ خود دیدیم.
درآن لحظات که ژاندارمها همانطور شلیک هوائی می کردند و بامقاومت انقلابیون نیز مواجه شده بودند، ما را ،به سمت پائین خیابان کشانیدند، تا رسیدیم به اولین کوچه ورودی مسجدجامع تیراندازی هوائی شدید شده بود،هرکسی به جائی می رفت ومن هم ازترس به کوچه یِ تنگ وبارک معروف به کوی جمالیها رفتم. مثلِ روز قیامت شده بود،از علی اکبرهم جداشده بودم، دیگه چیزی جز مقاومت و فرار بخاطرِحفظ جان دراذهان باقی نمانده بود، ناگهان صدای تیر وحشتناکی را شنیدم آقای اکبرخیراندیش که کارمند مخابراتِ اقلید بود، از آنجا با سراسیمه ردمی شد و با خودمی گفت : "پسرِ حاج غلام راشهید کردند،پسرِ حاج غلام راشهید کردند، پسرِ حاج غلام راشهید کردند،........"گفتم : "پسرحاج غلام کیه ؟گفت : حاج غلامِ یوسفی،رنگ ازصورتش پریده بود،ومرتب به سر و روی خود می زد.

شهدای انقلاب اسلامی شهرستان اقلید
این عکس توسط راوی ازتوزیع کننده که اهل اقلیدهم نبوددرسال 1357دریافت نموده است
آری،به نقل از مادرم که درطبقه فوقانی مغازه امان ازپشت پنجره نظاره گر این واقعه بود،و همچنین آقای خدامی؛ که ایشان او را شناخته بود. من ازخودِ آقای خدامی بعداً خواستم تاجریان های پس از تیرخوردن علی اکبر رابرایم نقل کند.وچنین گفت:
"در آن لحظاتِ اولیه، خیابان، خالی از آحادِ مردم شده بود،در همان حین من فریاد کنان و درحالی که به سر و روی خود می زدم،و از مردم تقاضای کمک می طلبیدم ،شهیدیوسفی را بر روی گاری مخصوص حمل بار از محل تیرخوردن تا بیمارستان امام خمینی «ره» ارجمان بردیم ،شاید بتوانیم ازمرگ حتمی اورانجات دهیم ، در بین راه چندنفری جنازه نیمه جان را همراهی کردند و به بیمارستان رسانیدند تیر از جلوی سینه به علی اکبر اصابت کرده بود، و از پشت ، کمانه کرده بود ،و جنس تیر هم پلاستیکی بود".
«نحوه دفن ومحل دفن وحالات آن روز»:
درساعتِ دوازدهِ ظهرِ روز چهارم آبانماه ،نماز علی اکبر را ،مرحوم حاج شیخ فتح اله ... قاضیان از روحانیانِ شهر که خود نیز فرزندنش ،«میرزا محمدشفیع» طلبه ای بود که، بعداً درجبهه های نبرد دفاع مقدس«درتنگه ی چذابه» بشهادت رسید،باحضورگروهی ازمردان و زنان دلاورِ شهرمان اقامه شد،و مرحوم قاضیان برای نمازگزاران سخنرانی کرد و گفت: "شهید غسل وکفن نمی خواهد، و او را با همان لباس خودش،در روبروی درب ورودی امام زاده عبدالرحمان «ع»دفن نمائید.و چنین نیز شد". پس از شهادت علی اکبر مردم حالی دِگر یافته بودند، در راهپیمائیها: خونبهای یوسفی راقتل ولیعهد می دانستندوبس.

مرحوم حاج شیخ فتح اله قاضیان «پدرشهیدقاضیان»
«مراسم هفته ی علی اکبر »:
مراسم هفته علی اکبر در حسینه بازارِ اقلید برگزار شد،حسینیه و خیابانهای اطراف پر از آحاد جمعیت بود،از سراسر شمال فارس، به شهر اقلید آمده بودند،جمع کثیری از اهالی شهر آباده نیز در مراسم شرکت ، و با مردم اقلید همدری می کردند ،رادیو لندن خبر شهادت علی اکبر را اعلام کرده بود، در آنروز اقلید، غوغابود،غوغا ،دراین مراسم شهیدمحمدتقی زرین کلاه آن چنان مقاله ای را خواندکه شنیدنی وحماسی ساز بود.
از همین جا خواهش می کنم کسانی که ازآن مقاله اطلاعی دارند ویااز آن دوران عکس ویامطالبی رادرخصوص علی اکبردارند برای مدیریت وبلاگ به منظورثبت درتاریخ ارائه دهند.
«مراسم چهلمِ علی اکبر »:
اینجابه یادخاطره سخنرانی حضرت آیة اله سیدمحمدباقر ابطحی «حفظ الله »درمراسم چهلم آن شهید ،که بر سر قبر علی اکبر برگزار شده بود افتادم، که آقا،فرمودند:" یک شهید است که دوبارقبرش زیارت می شود آن هم حبیب ابن مظاهراست که قبرآن شهید دقیقا مقابل ضریح حضرت سیدالشهدا امام حسین «ع»است ،زائرین اول قبر حبیب ابن مظاهر را زیارت می کنند بعدمی روند قبرامام حسین «ع»را زیارت می کنند ، هنگامی که زائر بر می گردد،دوباره قبر حبیب ابن مظاهر را نیز زیارت می کند،و این نیز برای علی اکبر بلحاظ واقع شدنِ قبرش ،درمقابل درب امام زاده عبدالرحمن صدق می کند".
ازذات اقدس باریتعالی ممنون ام
که فرصتی خوب برایم ایجاد نمود،
تابتوانم خاطراتم را یادداشت نمایم،
واین خاطرات زیبا،
همانندجسمم ،
درزیرخاک ،
مثل؛توری چراغ توری
پودر نشود.
الحمدلله الرب العالمین
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم *** بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
قسمت مباد به فتواي نان و نام